یا سمیع
۱. صدای سوت غریق نجات می آید... دست و پا می زنم...دست کمکش را می بینم ولی دریغ! دریغ که گاهی موج ها دست و پایت را گره زده اند به خودشان! می آیی و می روی اما با آنها!
دیگر بحث از رفت و آمد جمعه ها گذشته...رجب می آید...ولادت ابن الرضا می آید...یادم است شنا را خوب یاد گرفته بودم...اما حالا چرا...؟!
گاهي اگردرچاه مانند پدر٬آه/ اندوه مادر راحكايت كرده باشي
گاهي اگر زير درختان مدينه/ بعد از زيارت استراحت كرده باشي
گاهي اگربعد از وضو مكثي كني تا/ آيينه اي راغرق حيرت كرده باشي
درسال هاي سال دوري وصبوري/ چشم انتظاري راشفاعت كرده باشی
حتي اگربي آنكه مشتاقان بدانند /گاهي نمازي راامامت كرده باشی
یا درلباس ناشناسي در شب قدر/ ازخود حديثي راروايت كرده باشی
يا درميان كوچه هاي تنگ وخسته /نان و پنير و عشق قسمت كرده باشي
پس بوده اي و هستي و مي آيي از راه/ تاحق دل ها را رعايت كرده باشي
پس مردمك هاي نگاه ما عقيم است/ توحاضري بي آنكه غيبت كرده باشي
تک تک کلماتش باتو سخن می گوید! از شرمندگی رنگی به رخسار نمی ماند تا سرخ رو شوی و اشکی به چشم تا گریان...
بارها خوندمش! حیف که نام شاعرش رو نمی دونم! برام پی ام گذاشتن! اگر کسی می دونه حتما بگه! باید شاعر توانایی باشه...!
2. دلم برای دلم تنگ شده!

3. شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد
دلم فرق رفیق و فرق دشمن را نمی فهمد
نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت
الفبای دلت معنای "نشکن" را نمی فهمد
(نجمه زارع)
حالم از خودخواهی به هم می خوره! حالم از دروغ به هم می خوره! حالم از تو...از تو که باعث شدی صدای فریادهاش درون گوشم رو بتراشه و تندیسی از نفرت بسازه، به هم می خوره!

4. سلام دوستان! بد عادت شدینا!
تازه حدود ده روز از پست قبلی گذشته! الان سرشار از پستم ولی حیف که شما از سعادت خوندن مطالب من محروم میشین!![]()
سعی میکنم هفته ی سوم مرداد یه پست بزنم! آخه مرداد پست خورش ملسه بد جوررر! سعی می کنم به وبلاگ همه هم سر بزنم! اگه نظر نذاشتم معنی ش این نیست که نمی خونم!اکثر وبلاگ ها رو می خونم! تا بعدا که انشا الله با خبرای خوش بیام!![]()
یا علی
التماس دعا اگه هوایی شدین...
یا رب العالمین
سلام
عرضم به حضورتون که ما مشهد بودیم!
جا بعضیا خالی! جای بعضیا خیلی بیشتر خالی!
نایب الزیاره همه ی دوستان. شب قبل رفتن یکی گفت اگه دعا نکنی مشغول الذمه ای!!!
منم از ترس هر دفعه که می رفتم حرم همه رو دعا می کردم. با جون آدم بازی می کنن!
گفتم مدرک بیارم نگین دعا نکردی و ...حوصله منت کشی و قهر و اینا نداریم
البته مدرکش فقط مخصوص بچه های نته ها!
شما هم دعا کنید که دعای ما قبول حق باشه...

خیلی چسبید، خیلی زیاد. کم بود و گزیده بود چون در!! خیلی هم خلوت بود. تا جلوی ضریح (به غیر اون گرداب وحشت ناک اون جلو
) به راحتی و بدون هیچ هل و فشاری میشد رفت. من که دیگه انقد از خلوتی جو گیر شده بودم گوشی رو در آوردم ریلکس وایسادم عکس بگیرم.
بنده خدا خادمه عین این برق گرفته ها گفت خانوم چی کار می کنی؟!! تازه فهمیدم خدایی دم ضریح دیگه نمیشه عکس گرفت![]()
بذارین از اول بگم.
با ماشین رفتیم البته به پیشنهاد بنده( که در راه برگشت واقعا به خود فحش میدادیم با این پیشنهادمان
). واسه همین رفتیم سر راه یه سری به اهل ادب و هنر و فرهنگ این مرز و بوم زدیم.
پارک خیام کاملا دو قسمت بود.یه قسمت کثیف و زشت و بی آب و علف
و ... یه قسمت خوشگل و تر وتمیز و پر گل و درخت!
راسی چرا یه کوچولو که از شهرها دور میشیم انقدر سطح فرهنگ آدما میاد پایین؟!! واقعا آدم تعجب میکرد یه سری مسائل پیش پا افتاده و اولیه رو آدما انجام نمی دادند! خلاصه که با حالت تهوع نهارو زدیم به بدنو رفتیم اون ور خوشگل که خود مقبره ابوالفتح جون توش بود. 600 تا عکس هنری گرفتیمو کلی حال کردیم و نزدیک بود یادمون بره یه فاتحه بخونیم! ولی واقعا بنای زیبایی داره! محیط اطرافش هم خیلی شیک و خوشگله.

از اونجا رفتیم مقبره ی عطار و کمال الملک. ابتدای ورودی پدر جان 3 بلیت خریدند و گفتند بنده را زیر هفت سال محاسبه نموده و مجانی راه می دهند!!
زیر هفت سال!
میگم من حافظ منافع اقتصادی خانواده ام![]()

اونجا هم زیبا و بسیار دل انگیز بود، مخصوصا با نوای صدای استاد افتخاری با صفاتر هم شده بود. قبر یه خاورشناس اجنبی هم اونجا بود! گفته بود تو ایران خاکش کنن! مثل یه خاورشناس که به احمدی نژاد گفته زیر سی و سه پل خاکش کنند!![]()
ملت اونجا شتر سواری می کردن!! یک هیبتی داره این شتر که نگو!! من از دور داشتم سکته میزدم![]()
راسی توی راه یه جا دستشوی و مسجد و اینا بود، تقریبا خرابه بود، بعد نمی دونم چرا تلقی 3تا شتر مرغ هم اونجا بود!!! با خرگوشا توی یه جا زندگی می کردن!! بلا نسبت شماها یک هیبتی زشتی داره این نعمت خدا!گنده...بد ریخت...پاهاش خیلی زشته...نمی دونم چه جوری خوشمزه ست!

و اما مشهد...خیلی دوس ندارم از زیارتش بگم! تنها تنها حالش بیشتره!
یه خورده حواشی رو براتون میگم.

+روز اول داشتم دقیقا با خودم فکر می کردم چه جالب که دیگه کسی توی حرم خدا رو شکر سیگار نمیکشه، ملت این یه جا خودشونو نگه داشتن.
بعد روز دوم از صحن که اومدیم تو خیابون اخوی فرمودن نمیتونه 2 دقیقه صبر کنه پاشو ازین حرم بذاره بیرون بعد سیگارشو روشن کنه!
بعد روز آخر رسما یکی توی خود صحن داشت سیگار می کشید!!! جلو چشم امام رضا ! دودشم تو حلق زائرا! آخه آدم نمیدونه...![]()
+بین صحن جمهوری و انقلاب داشتن یه چیزی می ساختن که سقف و راه و پله هاش معلوم بود، از یه خادم پرسیدیم این چیه گفت پله ست آقا!! خیلی ممنونیم!
از یکی دیگه پرسیدیم گفت قراره یه استراحتگاه بسازن زیر صحن انقلاب واسه خواب و...!!! خیلی مزیت داره اما احتمالا خیلی سختی و مشکلات به بار می آره!
خواستیم پیشنهاد بدیم شماها که استراحتگاه ساختین یه سالن برگزاری مراسم هم وسط صحن جمهوری می ساختین، کلی در آمد داشت به خدا!
آقا ما دو تا نماز مغرب تو صحن جمهوری خوندیم 600تا عروس دوماد عقد کردن! خیلی باحال بود خدایی! یکی از دومادا که من گفتم هر لحظه احتمال آنفاکتوسش هست! از خوشحالی داشت میمرد! نیشش داشت
...آره خلاصه! حالا یه زنه اون وسط دعوا با فامیل عروس داماد که چیزی ازتون کم نمیشد یه ذره نقل می آوردین به مردم می دادین!!! اونا قسم و آیه به خدا گرفته بودیم ولی دم در اجازه ندادن بیاریم! ![]()
+شب آخر که از شب تا نماز صبح تو حرم بودیمو خیلی صفا کردیم چون خیلی خلوت بود و...اینا٬ یه کاروان از یه مدرسه دخترونه اومدن نشستن جلوی گنبد٬ روحانی کاروانشون هم براشون زیارت جامعه می خوند...بعد دعا آخونده بلند شد رفت جلو جمع شروع کرد از فضایل نماز شب گفتن و بعدم طریقه خوندنشو گفت و گفت سریع بخونید اگه می خواید چون چیزی به نماز صبح نمونده...حرفش تموم شد...چشمتون روز بد نبینه
...کل زنایی که تو صحن انقلاب بودن ریختن سر آقاهه سوال پشت سوال
...یعنی من از خنده ولو شده بودم! آقا نمازای آخرش چی بود...شفع و وتر...چی؟...شفع با عین خانوم، وتر هم با ت دو نقطه....هنوز اون نرفته اون یکی...این نمازای آخرش چی بود...میشه یه بار دیگه بگین...همشو باید بخونیم...ببخشید آقا...یعنی آقهه رسما به غلط کردن افتاده بود بنده خدا... به قول اخوی...این خانوما...لا اله الا الله
![]()
+جای باز همون بعضیا خالی رفتیم که مثل همیشه یه شاندیزی طرقبه ای عنبرانی
چیزی بزنیم به بدن که با موضوعی بس عجیب بر خوردیم! این مشهد چرا اصلا مسیراش تابلو نداره؟!! یعنی میشد کیلومترها می رفتی اما دریغ از یه تابلو! یعنی بدبختی کشیدیم تا رسیدیم! موضوع جالب بعدی اینه که توی مشهد به جای همه ی میدون ها و خیابون ها و چهارراه ها و کوچه ها و بن بست ها و....تا دلت بخواد بلوار هست! یه مسیر بود اسم بلوار هاش این شکلی بود : بلوار معلم بلوار دانش آموز بلوارفارغ التحصیلان!!! احتمالا بعدیش میشد بلوار آموزش پرورش...![]()

پ ه م:یه خاطره هم بگم......هییییییییییییییییییییییییییییییس
![]()
![]()
تلاش نکنید فقط همسفرم می فهمه!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از اینجا
به علت خر مگس معرکه
و خروس بی محل
نشد این پستو به موقعش بزنم!!
خودم میدونم ماهی رو هر وقت از آب بگیری بو میده! پس الان میذارم چون نیتش مهم بود!
من خودم میدونم در بحث فرزندی خیلی موجود گوش درازی می باشم!
آدم همین شکلی تو جبران محبت بابا و مامانش مونده چه برسه به اینکه اذیتشون هم بکنه....![]()
خری که برای اولین بار دوست داشت یه گوسفند می بود...هی!

لابد اون موقع هم از پشمام دل نمیکندم....
![]()
مامان جوووووووووووووووووووون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از عشقت دارم میمیرمممممممممممم!
این پست رو فقط واسه تبریک به مامان جونم زدم! وگرنه واسه اتفاق اصلی این روز...حرفی نداشتم!
جز اینکه به آقا نبریک بگم![]()
پ ه م:(یعنی پیرامون همین موضوع!!
)این کادو خریدن واسه مامانا هم بساطی داره ها!![]()
مامانم هم خودش میره تو جریان دیگه!
تابلو تر ازین نمیشه به خدا! به قول یکی اصلا نمیشه این مامانا رو سورپرایز کرد! حیف!
همین الان یه سوسک
از رو پام رد شد فشارم افتاده پایین یادم رفت چی می خواستم بگم
فقط اینکه این جناب کاشکی هم بد حرفی نزد ها!!
بلاگفا یه امکاناتی واسه اطلاع از به روز رسانی داره! ولی واسه بقیه که بلاگفایی نیستن همین آی دی خوبه : besholesh
یا علی تا بعدنا!
من هم نمی شناختمش. فقط اسمش را شنیده بودم و تابلوی اتوبانش را دیده بودم! همین قدر می دانستم که شهید شده و اسم همسر لبنانی اش غاده است...
تا اینکه چند روز گذشته زمزمه ی شهادتش در وبلاگ ها پیچید...چند جا ازش خواندم. اما یاد دهلاویه افتادم! آنجا هم نشناخته بودمش...فقط عکس هایش را دیده بودم و هول هولکی نقاشی هایش را...حتی نقش هیچ کدام الان در ذهنم نیست! آنجا هم فقط به اطلاعاتم این اضافه شد که در دهلاویه شهید شده...چند صحنه از لحظه ی شهادتش را هم برایمان نمایش دادند و بعد گفتند سی دی هایش را می فروشند. از دوستانم به سرعت جدا شدم و خریدمشان! دو تا بودند. وقتی برگشتم آنها هم با همه ی وسایلم که جمع و جور شدند، در کمد رفتند و من ندیده بودمشان تا... تا اینکه چند روز گذشته زمزمه ی شهادتش در وبلاگ ها پیچید...یادش افتادم و پیدایش کردم و دیدمش! کتاب نیمه ی پنهان ( به روایت غاده جابر) را هم که قبلا خریده بودم اما باز هم نخوانده بودم، پیدا کردم و خواندم!
دلم می خواهد همه ی آنها را اینجا بگویم! هر آنچه خواندم و دیدم! از بزرگی اش بگویم که آنقدر بی نهایت بود در اوج سختی ها و مصیبت ها و کشت و کشتار خم به ابرو نمی آورد، اما از زیبایی غروب به گریه می افتاد!! اینکه مثل خیلی های دیگر اسلام را با زور و دعوا و خشکی و سختی نمی آموخت...بلکه قطره قطره مثل عسل در گلویت می ریخت، آن طور که سیر نمی شدی از چشیدنش...بگم که هر کجا می رفت تا خدا را پیدا کند...اصلا به دنبال خدا این همه سفر می کرد...می رفت مصر ، آمریکا، لبنان و....می رفت و همه را اسیر خودش می کرد! نمی دانست وقتی برود همه ی آنها در فراقش می سوزند.... همه مریدش می شدند و او هم رفیقی که همه جا و همیشه با آنها بود و برایشان دل می سوزاند و برای شادی آنها همه کار می کرد...مثل همان شب زمستانی که به خانه بر می گشت و فقیری را دید که در آن سرما که استخوان می سوزاند، در کوچه نشسته و می لرزد. فکر کرد و دید که نمی تواند او را به خانه برد...پس او هم همان جا تا صبح کنارش نشست... می دانست اگر به خانه رود و در رخت خوابش دراز بکشد، تا صبح غلت میزند و خود را نمی بخشد...بمی خواستم گویم از صلابت و جنگجویی اش در میدان نبرد و از مهربانی و لطیفی اش با کودکان و دوستان و خانواده اش...از اینکه غاده می گفت تنها یک بار سرم داد کشید آن هم به خاطر خانواده ی خودم بود...چون می خواست آنها ناراحت نباشند... دوست داشتم همه را به شما بگویم...اما بگذارید از حرف های خودش بنویسم، آن هنگام که به سمت دهلاویه روان بود و در داخل ماشین می نوشت...
ای حیات با تو وداع می کنم، با همه ی زیبایی هایت، با همه ی مظاهر جلال و جبروت، با همه ی کوه ها و آسمان ها و دریا ها و صحرا ها، با همه ی وجود وداع می کنم. با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم!
ای پاهای من! می دانم که شما چابکید، می دانم که در همه ی مسابقه ها گوی سبقت از رقیبان ربوده اید، می دانم فداکارید، می دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آیید! اما من آرزویی بزرگتر دارم، من می خواهم که شما به بلندی طبع بلندم به حرکت در آیید، به قدرت اراده ی آهنینم محکم باشید، به سرعت تصمیمات و طرح هایم سریع باشید! این پیکر کوچک ولی سنگین از آرزوها و نقشه ها و امید ها و مسئولیت ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه ی دلخواه برسانید! در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید! من چند لحظه بعد به شما آرامش می دهم، آرامش ابدی! دیگر شما را زحمت نخواهم داد؛ دیگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد؛ دیگر فشار عالم و شکنجه ی روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد؛ دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد؛ از درد و شکنجه ضجه نخواهید کرد؛ از بی غذایی، از گرما و سرما شکوه نخواهید کرد؛ آرام و آسوده برای همیشه در بستر نرم خاک آسوده خواهید بود! اما...
اما این لحظات حساس، لحظات وداع با زندگی و عالم، لحظات لقا پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ، باید زیبا باشد....!
با همه وداع کرد...همه را بوسید حتی آنان که در خواب بودند...و با فرمانده ی جدید دور شد و تاکید کرد کسی دنبالشان نیاید...
و گلوله ای داغ و سوزان درست کنار دست او دل زمین را شکافت...و دل مریدانش را... و قلب های آکنده از محبت او را خونین کرد...محبت به عشق، محبت به ایثار، محبت به سکوت و صبر و تحمل، محبت به رشادت و چالاکی، محبت به سوز و گداز درون و آرامش برون و محبت به...پرواز ملکوتی شهادت...
حالا از اتوبان چمران که رد می شوم انگار دیگر همان خیابان سرد و سنگی نیست...چیزهایی در ذهنم زنده می شود که همان خیابان سرد و سنگی را هم زنده میکند...
حالا ۳۱ خرداد رنگ دیگری دارد...
* این آی دی فقط برای اطلاع از به روز رسانیه این وبلاگه، دوستانی که دوست دارن مطلع بشن اد کنن:
besholesh
با تشکر![]()
+اول بگم از خوندن این پست خیلی چیزی عایدتون نمیشه! دوستانی که وقت ندارن نخونن! پست تفریحیه!

تازه داشتیم با تعطیلات میحالیدیم که حالمونو کردن تو یه قوطی کبریت!![]()
تازه داشتم طعم خوش رمان خوندن شب تا صبح و از اون ور تا ظهر خوابیدنو دوباره می چشیدم که هی...
جدی رمان خوندن هم حالی داره ها! یه مدت به یه علتایی ترکیده بودمش! اما دوباره میخونم! خوباش واقعا خوبه! مثل دالان بهشت! به آدم یه تجربه ی بزرگ از زندگی رو میده! مثل ساحل ارامش یا بامداد خمار، مثل سهم من! اما چرت و پرت هاشم واقعا عذاب آوره! من نمیدونم نویسنده چه شکلی نشسته وقت خودشو تلف کرده و اونو نوشته! همون دو صفحه ی اول حال تهوع به آدم دست میده! یا بعضی هاش که فقط عشق و عاشقیه....![]()
اصولا کتاب خوندن دل چسبه! مخصوصا اگه شعر باشه. رمان هم به خاطر اینکه کاملا آدم رو فضای اطرافش دور میکنه مفیده! مخصوصا برای کسانی که اعصابشون خط خطیه یا دوستان متاهل برای بازیابی قوا در زندگی مشترک!![]()
بازم من رفتم بالا منبر!![]()
آره خلاصه....چند روزی بود می خوابیدیمو(البته اگه برنامه تفریحات می ذاشت!
هه!
) حالشو می بردیمو...
این سحر هم با این خبر دادنش!
البته بیچاره گفت اول یه لیوان آب قند بیار! خبر ۵تا
بودنشو اون داد!
عین این تجدیدی های بد بخت باید شهریور امتحان بدم!
الان همه میگن چشمت کور می خواستی تغییر رشته ندی! منم با کمال افتخار میگم خوب کاری کردم!
( به قول بعضیا اگه تو این 17 سال زندگیم یه کار مفید کردم همین بوده! ) اما آخه اولای شهریور 5 تا امتحان دارم!!!! اونم چیا؟! تاریخ
تاریخ ادبیات
اقتصاد
و... اخه چه شکلی بخونم.......اونم من! دوستانی که می شناسند الان کاملا دارن گریه می کنن! گریه نکنید دوستان! پارسال دو تا امتحانامو تو یه هفته خوندم! خدایی خوبم شدم! خلقت خداست دیگه با استعداد آفریده!![]()
![]()
![]()
حالا اگه تابستون عادی بود مشکلی نداشتیم! من بدبخت از 16 تیر باید برم سر کلاس!!!!
حالا این به کنار! برنامه های بسیار بسیار مهم دیگه وقت نمیذارن!
دو سفر یه هفته ای دارم( اونم مجردی
) یه هفته هم که با خانواده! بقیه شو هم که سر کلاس....من چه شکلی 5 تا کتابو بخونم........این شد تابستون؟!![]()
![]()
نه که من خیلی هم به خودم فشار میارم و از تفریخاتم میزنم!
ولی جدا واسه اولین باردر زندگیم اضطراب گرفتم!![]()
خدا کمک کنه! ![]()
+ به خودم و سحر به عنوان دو آدم با شعور تغییر رشته داده تبریک میگم! ![]()
(سحر مشاورت بهت تبریک گفت بروحالشو ببر![]()
![]()
+ به قول دوستان تنت سالم باشه بشینی درس بخونی ننه! بهتر از مریض بودن و در حسرت بودنه! بله ما هم موافقیم مادر بزرگ! می خوانیم!
+ حداقل یه مزیت داره اونم اینکه می تونم از کلاسای اشپزی مامان جان قصِر در برم!
من بد میگم؟! اولا حالا کو تا اون موقع! بعدشم طرف یه سال اول هر شب قهر میکنه، صبحم دو تا تخم مرغ میذارم جلوش(واسه صبحانه خیلی عالیه دیگه!) یادش میره تا شب! تازه سال اول که همش مهمونیه و خونه مامانم اینا و مامانش اینا! پس کلاس آشپزی نمی خواد دیگه!![]()
+ دعام کنید سر به راه بشم بشینم دو خط درس بخونم! ![]()
+گرچه تابستونم حال و هوایی داره اما دلم برا فوتبال ۵ شنبه ها تنگ شدهههه
دیگه نمی تونیم بازی کنیمممم ![]()
+ خدایی کلی چیز از خوندن این پست گیرتون اومدا! ![]()
![]()
+چقد ازین شکلکا زدم!! ![]()
++ آقا من مشهد نرفتم! خانوم من مشهد نرفتم! چرا ملت میگن زیارت قبول! یه نفر که رسما ما رو تو حرم دیده!!! شاید رفتمو خبر ندارم!!
+++ همه ی دوستان!(عصبانیم الان!) تو رو به اون موهای رو سرتون که ایشالا نریزه هیچ وقت جواب کامنت ها رو تو وبلاگ خودتون ندید! خب آدم نمی بینه!!
+ حالا بیا و به همه بفهمون که...!![]()
![]()
:. یا رحمان :.
سلام !
جای دوستان خالی رفته بودیم بازار بزرگ! چه بازار قشنگ و باحالیه! کلی توریست اونجا بودن! واقعا دیدنیه!

مشغول دیدن روسری توی بازار رضا(تهران) بودیم که جل الخالق... یه روسری آورد روش با خط نستعلیق یه چیزی نوشته بود! ما هم هی تلاش کردیم که این چیه...محمود...فلان...بیصار! که فروشنده گفت نوشته محمد رسول الله!!!
یا خدا! این دیگه چه جورشه! همون لحظه کلی مسئله در موردش به ذهنم رسید...
اول اینکه کلی مشکل شرعی داره! باید حتما طهارت و وضو داشته باشه آدم! نباید به جای نجس و اینا بخوره! شستنش کلی مسئله ی پیچیده داره! خیلی پیچیده! نمیدونم آبش چی بشه و کجا نره و...
پشت پا زدن به اینا اصلا بگیم به جهنم که گناهه ولی کلی اثر وضعی داره...
دوم، اصلا گذشته از مسئله ی شرعی، هر چیزی یه شانی داره آخه! اسم پیامبر رو ی روسری که آدم سرش می کنه! عجبا! اصلا دلیل این کار چیه؟! نه واقعا دلیلش چیه؟! هر چی فکر کردم به چیزی نرسیدم! امروز روی روسری...پس فردا هم روی چیزای دیگه!
همیشه این جمله تیکه ی مسخره بازیام بود که آره...این توطئه ی دشمنه...ولی انگار این یکی دیگه هست! یه عده آدم ساده دل مثلا واسه اینکه خیلی ارادت دارن میان و اینا رو میخرن! از اون ور هم یه عده نشستن و که دین ما رو هزار بار قشنگ تر از ما بلدن واسه اینکه با همین دینمون بیچاره مون کنن!
آخه مگه کسی رو تولید این چیزا نظارت نداره؟! شماها به من بگین! معنی این کار چیه واقعا؟! مثلا می خوان بی بند و باری کم بشه؟! با زدن اسم پیامبر؟! ای خدا!
پ ن: چقد کاسبا دروغگو شدن! خیلی زیاد! خیلی هم ناز و عشوه شون زیاد شده! باید منت بکشی!
+ خلاصه که خرید کوفتمون شد!
+ پست قبلی هم گذاشته شد!
.: یا رحمان :.
به دلایل بسیار عدیده...حذف!