تبليغاتX
! بشولش


! بشولش

(با کسر ب و لام!)

امروز این اتاق چقدر سرده...گرمی اشک ها هم گرمش نمی کنه....

خدایا امروز من به آغوشت نیاز دارم...منو هم اتاقیم

 امروز بازم اون بود کوه غم هاش و من که مثل همیشه فقط گوش می دادم...

خدایا خسته شدم از بس فقط گوش دادم کاش می شد کاری کرد...

امروز اون باز هم از غم هاش می گفت و تمام سعیش رو می کرد که محکم باشه...اما من تحمل دیدن بد بختی هاشو ندارم...بازم شکستم...و اون گفت دیگه برات هیچی نمیگم، آخه وقتی تو گریه می کنی دلم میگیره...و من التماسش کردم که بگو، اگه به من نگی میترکی...می پوسی...

خدایا امروز بازم این فکر اومد تو ذهنم: که چه جوری میشه یه دوستی اینقدر عمیق باشه؟! خدایا به خاطرش شکرت!

برای هم اتاقیم دعا کنید...هم اتاقی اتاق دلم...

                                            

نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 18:46 توسط بشولنده!| |

صبح خواب موندم و از سرویس هم جا موندم!

آخه دیشبش از ساعت 11 تا 1.5 داشتم می نوشتم، این کلاس فیلم نامه نویسی هم چیزه مهیجیه ها....

از 1.5 تا 2.5 هم غرق در کتاب شده بودم( دیگه بچه کتاب خونه و ...) همون کتابه که تو پست قبل معرفی ش کردم. خب آدم خواب می مونه دیگه

صبح از خودم جوانمرد بازی درآوردم ، گفتم من با آژانس نمی رم پدر جان. پول که علف خرس نیست آخه! ( دیگه خودتون پی برید من چه دختر گلی هستم و خیلی خوببببببببب این قاعده ی آقای خرس رو فهمیدم! گاهی اوقات لازمه بالاخره )

7:10 راه افتادم و باید تا 7:30 می رسیدم (جک 2008)

رسیدم سر خیابون و همون لحظه یه اتوبوس خوشگل موشگل اومد و من هم در حالی که داشتم بال در می آوردم سوار شدم. آخه هم دیگه مجبور نبودم کنار دو تا مرد سبیل کلفت تو تاکسی بشینم و همین که جا برای نشستن تو اتوبوس بود!!!

نشستم تو اتوبوس دیدم یه ورقه زده اون بالا: جهت رفاه حال هم شهریان عزیز مسیر این اتوبوس بدین شرح می باشد . میدان کلاهدوز- شهدا- بهارستان- سه راه جمهوری- ولیعصررررررررررررر

بزن به افتخار هم شهریان و رفاه حالشون!

فکر کنم شب شده تا برسه ته خط

خلاصه که این شهر داری ترشی نخوره یه چیزیش میشه ها!

 

حالا این بماند که بنده ساعت 10 دقیقه به 8 رسیدم و کلی پاچه خواری کردم تا بذارن برم سر کلاس

پ ن :خدایا!!! از دست این هکرها منو نجات بده.الهی اگه هکر هستین همین الان کوفت بگیرین..الهی الهی!

 

 

نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 19:18 توسط بشولنده!| |

از هفته ی پیش بهم گفته بودن که پنج شنبه باید بری بسیج منطقه، انگار قراره ببرنتون جایی.اما من هنوز تصمیم نگرفته بودم که برم یا نه...خلاصه چهار شنبه با خودم فکریدمو دیدم شنبه یکشنبه که نرفتم مدرسه،اگه فردا هم نباشم دیگه بد بخت میشم.از طرفی هیچ کاری هم واسه پنج شنبه نکرده بودم! آخه خونه ی خاله واجب تر بود!( حالا داستان رفتن خونه خاله رو هم شاید گفتم ) خلاصه نشستم یه ذره درس خوندم گفتم نمیرم منطقه، فوقش اینه که گند میزنم تو امتحان دیگه، به جاش زنگای دیگه هستم سر کلاس.

صبح زنگ خورد و رفتم سر کلاس، دبیر محترمه اومد و ...زمزمه ی امتحان، دیدم نه بابا انگار برم بهتره.دبیر زنگ بعد شوخی موخی نداشت. شوتینگ اوت به راحتی.

ییهو پا شدم گفتم خانم من باید برم منطقه!خیلی هم دیرم شده!اگه اجازه بدین برم! یه خرده من و مون کرد، منم وسایلمو سریع براداشتم و گفتم پس با اجازه! گفت عقب نمونی؟! گفتم نه خانوم  مطمئن باشین!

اومدم پایین.حالا پایین رو چی کار میکردم! آخه اول گفتم نمیرم، حالا که 10 دقیقه مونده به هشت اومدم میگم میرم( آخه گفنه بودن 8 اونجا باشین!!!)

گفتم خانوم ما میریم فقط بدویین که دیره! انقد هولش کردم که دیگه یادش رفت بگه چی شده اصلا اومدی ییهو!

خلاصه 2-3 دقیقه از 8 گذشته بود رسیدم منطقه...و خوشحال از دو در زدن

من که کلا نمی دونستم می خوایم بریم کجا، از زبون برو بچ دیگه شنیدم که ...موزه ی عبرت!قبلا یه چیزایی در موردش شنیده بودم.خیلی حال کردم، غافل از اینکه خیلی بیشتر باید حال میکردم!

 

اونجا یک زندان بود، زندان واقعی : " بازداشت گاه کمیته ی مشترک ضد خرابکاری"

از در که وارد شدیم یک حس عجیبی منو گرفته بود، آخه اونجا واقعا یک زندان بود. زندانی که به دستور محمد رضا شاه و توسط آلمان ها و با معماری مخصوص زندان ساخته شده بود. معماری طوری بود که زمستون ها داخل ساختمون خیلی خیلی سرد میشد و تابستون ها خیلی خیلی گرم. اینها توضیحاتی بود که در فیلم نمایش داده شده دیدیم.

ابتدای ورودی دو تا کادیلاک مشکی متعلق به فردوست و یکی دیگه پارک بود. وارد زندان شدیم. راهنما یک زندانی بود. زندانی حدود سالهای 56: "حاج مهدی"

 

 

اونجا زندان نبود، قتلگاه بود، یک شنکجه گاه به تمام معنا.جلوی در هر بند حدود 30 سانت بالاتر بود، که زندانی با چشم های بسته حتما زمین بخوره، خودم یه بار پام پیچ خورد جلوی در...

تاریک تاریک....اتاق های شنکجه رو یک به یک می دیدیم و دستگاه های شکنجه...( براتون تعریف نمی کنم چون هم ممکنه حالتون بد بشه و هم دوس دارم خودتون ببینید) ، کابل های کلفت برق، همونی که واقعا دست آرش و حسینی و منوچهری و چندتا نامرد بی همه چیز دیگه بوده. پتو ها و زیر انداز هایی که هنوز هم پر بود از چرک و خون زندانی ها. کاسه و لیوان هاشون.هر زندانی فقط یک کاسه و لیوان داشت..توی کاسه غذا می خورد ، دستشوی....و با لیوان آب می خورد، وضو می گرفت و ....یک دست لبا س طوسی که زمستون و تابستون باید تنت می بود، نازک و تیره. سلولهای یک متر در دو متر که 3-4 نفر توش بودن. ظرفیت اصلی زندان ۲۰۰ نفر بود اما تو روزهای خونین مثل کشتار میدون ژاله به ۸۰۰ نفر هم می رسید...

پاهام دیگه قدرت حرکت نداشت،آخرین نفر دنبال همه کشون کشون می رفتم و با خودم این جمله رو مرور می کردم، همون که روی همه ی دیوار ها بود: ما آزادی را رایگان به دست نیاورده ایم. تصویر له شدن یه دختر ۱۸ ساله، شلاق خوردن یکه پسر جوان، شنکجه شدن یک زن و شوهر یا خواهر و برادر جلوی چشم هم دیگه و...از ذهنم رد میشد.

حاج مهدی می گفت : آرش و حسینی و منوچهری...( که همگی لقب دکتر داشن) واقعا دکترای شکنجه داشتن چرا که تا دمِ دمِ مردن تو رو می بردنو باز هم... بازهم برت می گردوندن تا دفعه ی بعد ...

رسیدیم توی حیاط، شکل اصلی ساختمون یک استوانه بود که حیاطش دایره شکل میشد، یک حوض بزرگ وسطش بود، واسه وقتی که پاهاشون هزارتا شلاق خورده و دیگه گوشت و پوست نداره و تازه باید می دویدن دور حوض که یخ زده...

یک سمت بهداری بود.حاج مهدی می گفت فرقی با اتاق شکنجه نداشت، چون وقتی برای پانسمان می رفتیم، بدون بی حس کردن گوشتو پوستو می کند، حتی قیچی هم نمی کرد.

طرف دیگه حموم بود، حموم هایی که در نداشت و تو فقط ۳ دقیقه وقت داشتی.حاج مهدی گفت ما تو اون سه دقیقه تبادل اطلاعات می کردیمو خبر می گرفتیم.

 

اومدیم بیرون و من کتاب" ۴ بعد از ظهر آن روز" رو خریدم.نوشته ی مهین محتاج بود، یک زندانی...دارم می خونمش...فوق العاده ست و اگه زندان رو دیده باشی واقعا می فهمی چی میگه.

 

اومدیم بیرون از زندان، زندانی که درش مجرم ها با هم فرقی نداشتن، شکنجه ی کسی که فقط یک اعلامیه داشت با کسی که جرم نظامی داشت یکی بود...

اومدیم بیرون ولی من واقعا نمی تونستم راه برم، چون پاهام از سرمای داخل زندان حسش رو از دست داده بود.من فقط ۲ ساعت توی زندان بودمو ....

 

 

پیشنهاد می کنم حتما برید.بازدید عمومیه، هر روز غیر سه شنبه ها. بلیتش هم ۵۰۰تومنه. یا ساعت۱۰باید برین یا ۱۴.اینم سایت موزه ست: http://ebratmuseum.ir/

اینم آدرس:میدان امام خمینی-ابتدای خیابان فردوسی-کوچه ی طبس-خیابان شهید یارجانی-پلاک ۱/۱۸

 

پ ن: دو تا پست دیگه تو گلوم گیر کرده....وقت نمی کنین بخونین!

نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386ساعت 16:23 توسط بشولنده!| |

سلام سلام سلام !

 

نوررررر، صداااااااااااا، تصویرررررررررر؟؟؟

 

هیچ کدوم لازم نیست!

مواد لازم:

نت

من

شما

یه کم علافی

یه کم حرف(که خیلی بیشتر  از یه کمه!)

 

 

خلاصه که اینجا منمو خدامو فکرمو دلمو ذهنمو دوستامو دورو برمو شماو......خلاصه هرچی تو این اتاق دل ما میگذره دیگه....

 

 

 

 

پ ن:

 این وبلاگ به منظور جلوگیری از ساقط شدن فک بنده و تلیت شدن مخ دیگران و طی یک حرکت خیرخواهانه راه اندازی شد!

 

نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 20:55 توسط بشولنده!| |


Design By : Night Skin