! بشولش
(با کسر ب و لام!)
( بازم نمی دونم چی! اون دفعه واقعا نمی دونستم و حالا کلمه پیدا نمی کنم!) سلام به دوستان بعد از یه هفته و اندی خوبین همگی؟ ما رو نمی بینین خوشین؟ ایشالا خوش باشین بالاخره اومدم تا پست جنوب رو بذارم. فکر نکنم با یه پست کار حل بشه. از الان آمادگی بدم بهتون. پس نوشت: گاهی اوقات اسم اشخاص رو میارم.برای جلوگیری از قاطی پاتی شدن. خیلی نمی خواد دقت کنید! پ ن: نوع نوشتار بعضی جاها عوض میشه.دلیه دیگه. ادیبان به برزگواریه خودشون عذر ما رو بپذیرن! پ ن: یه پیشنهاد دارم.به خاطر اینکه من از نظراتون استفاده ی بیشتری ببرم و چون پست هم طولانیه از اول پنجره ی نظراتو باز کنید و هر جا هر چی به نظرتون اومد بنویسید.اوکی؟ قبلا از همکاری شما متشکریم!
روزهای قبل سفر بود و در گوشه و کنار بچه هایی رو می دیدم که به خاطر نیومدن گریه می کردن. حتی یه لحظه هم دلم نمی خواست خودم رو جای اونها بذارم، نمی خواستم رویای شیرین چند روز دیگه رو گس کنم. توی مدرسه تب و تابی بود. بعضی بچه های گریان بچه های پیش دانشگاهی بودن که پارسال رفته بودن و حالا دلشون در تپش بود. انقدر از سفر شنیده بودیم که دیگه کار هممون لحظه شماری شده بود. چهار شنبه کوله ی کو چکم رو بستم و با اضطرابی غریب خوابیدم. رفتنه توی کوپه ها چه خبر بود و برگشتنه چه خبر....! از اونجایی که تو همه سفرامون یه چیزی تیکه میشه، توی قطار یه چیزی شد که عطیه گفت: می خوای بگم جمیله هم بیاد برات برقصه! از قطار که پیاده شدیم سوار دو تا اتوبوس شدیم یعنی عین خارج ۱-صبح روز جمعه- بارگاه علی بن مهذیار جریان دقیق دقیقش رو یادم نیست، اما در کل این بوده. این بنده خدا به عشق دیدن امام زمان کلی می رفته حج. آخر سر خسته میشه میگه حتما آقا نمی خواد منو ببینه. که خلاصه آقا یه جوری بهش میگه علی بن مذیار پیش ما بیا و بیشتر بمون.دل ما برات تنگ شده! فــــــــــــکر کــــــــــــــن! دل آقا واسش تنگ شده بود!!! قبل از اینکه بریم زیارت،آقای حجتی اونجا دو سه ساعتی بودیم. بهمون یه تسبیح هدیه دادن. تسبیحی که بعدها به چیز خیلی با ارزشی تبدیل شد. با سحر دعای عهد خوندیم( دوباره تو اتوبوس هم گذاشتن خوندیم، توفیقو داری ۲-ظهر روز جمعه-شهدای محمود وند( یا محمود بند) حدود 25 تا شهید گمنام که تازه پیدا شده بودن! انگار باورت نمی شد همین چند وجب قنداق کوچک یک شهید باشد. همانی که حماسه آفریده بود، همانی که به قلب دشمن زده بود، همانی که انگار نه انگار که جنگ است و او مجروح شده باز هم مثل همیشه می خندید و می خنداند. همانی که روزی جوان رشید مادرش بود... باورت نمی شد یک شهید باشد. اما او اینجا با تمام عظمتش با هم به تو ثابت کرد که رزمنده خاکی است و چیزی جز فروتنی نمی داند و مقبره نمی خواهد و با همان نی های نیزار اخت گرفته است... تویی که تا لحظه ای پیش غرق در خنده و شوخی و دوستانت بودی، حالا به یکباره غرق در دریایی می شوی که هنوز نمی دانی چیست و نمی دانی کجاست.... دستم را بر قنداقه کشیدم. استخوانها لمس میشد ولی خبری از حس ترس یا چندش شدن نبود! در گوشه ای صدای دخترها می آمد که به خاطر همین مسئله و کوچکی پیکرشان و...گریه می کردند، اما اشک های من که حالا در اختیارم نبود برای چه بود؟ دلسوزی بود؟ تعجب بود؟...اما نه!...من غرق شده بودم. تویی که تا به حال نرفته ای ندیده ای احتمالا واژه ها برایت بی معنی ست، احتمالا این را هم مثل صدها متن دیگر که خوانده ای می خوانی، اما با تمام این حرفها عظمت آن دریا باز هم در قلمم نمی گنجد. وقتی از آنجا می نویسم احساس زندانی بودن می کنم. اما وقتی فکرش را می کنم...باز هم من می مانم و دریا و غرق شدن... نماز خواندم، نمی دانستم چه نیتی بکنم،فقط دلم می خواست نماز بخوانم. بالاخره یه چیزی به خدا گفتم و آمدیم بیرون. اینجا هنوز اول راه بود و ما از دنیای شهری بیرون نیامده بودیم و غرق در لنجنزار بیرون ازین سرزمین بودیم... ۳-عصر روز جمعه- پاسگاه زید بدون برنامه به پاسگاه زید رفتیم، یعنی قرار نبود بریم. به قول آقای حجتی این از اون حال هاست که ائمه و شهدا به آدم میدن، به قول معروف میذارن تو کاسه ات. وقتی رسیدیم هوا تاریک شده بود و کورمال کورمال از میان خاکریزها به سمت پاسگاه رفتیم. برای نماز جماعت صف بستیم. بین دو نماز سرم رو بالا گرفتم و آسمان رو دیدم، اِ...این آسمان بود؟! همان آسمان همیشگی...؟ این واقعا خود آسمان بود! آنکه در تهران بود آسمان نبود! اینجا پر از ستاره بود، ستاره های روشن روشن. سحر بعد از نماز چند تا صورت فلکی رو بهم نشون داد. خیلی واضح، کمربند جبار و...دیگه هر قدمی که برم داشتیم سحر می گفت اِ...کمربند جبار! دیگه به التماس افتاده بودم.سحر توروخدا ول کن، به جان تو دیدمش! اما سحر که حس کلاس نجوم گرفته بودش بی خیال نمیشد! بعد از نماز رفتیم داخل، قبر چنتا شهید گمنام بود. بعضی ها روی قبر ها افتاده بودن و حس و حالشون با من فرق داشت. باید دلت می شکست و سیمت وصل میشد که هنوز خبری نبود. یاد حرف دوست جونم افتادم که پارسال رفته بود. با التماس می گفت از اولش قدر بدون، آخرش واسه یه لحظه برگشتن خودتو میکشی اما افسوس! مثل ما نباش. اما انگار اینجا مدلش این طور بود. اکثر کسایی که سال اولشون بود مثل من فاتحه ای خوندنو رفتن، ما هنوز تو اون لجنزار مونده بودیم... بچه ها اونجا می خوندن: شهدای گمنام / ببرید از ما نام تا بنوشیم جرعه / تا رسیم بر آ ن کام به باغـبــــــان بگـــــویید (دیگه لاله نکاره)۳ / که گوشه گوشه ی این (سرزمین لاله زاره)۳ بعضیاشون غریبن / مثل امن یجیبن خوش به حال دلاشون (خوش به حال صفاشون)۳ / ماییمو عقده های (مونده ی کربلاشون)۳ بعد ازون اهل تقـــــــــوا ما (شدیم خیلی تنها)۳ / به دشت و کوه صحرا(به دنبال شهدا)۳ شهدای گمنام / ببرید از ما نام (شعری که وقتی حالا می شنومش....من هم میگم کاشکی قدر می دونستم....!) از پاسگاه اومدیم بیرون و در تاریکی محض توی خاکریزها راه افتادیم.از دوستام جدا شدم و خودم رو بین جمعیت گم کردم. بعضی پا برهنه بودن و بعضی از جمله من با کفش. هنوز قضیه پا برهنگی رو نفهمیده بودم.نیمه های راه بودیم که جمعیت توقف کرد. آقای حجتی شروع به صحبت کرد. غروب روز جمعه بود و ما توی خاکریز هایی که روزی محل عبادت ستاره های خدا روی زمین بودند ، داشتیم با امام زمان حرف میزدیم. آی خدا...یادش که می افتم نسیم اون شب پر ستاره می خوره به صورتم. چقدر دلم واسه آقا تنگ شده بود.انگار تازه داشتم توی این خاکریز ، توی این تاریکی، زیر این آسمون و جدای از همه آقامو پیدا می کردم. آقای حجتی می گفت و من واسه پیدا کردن آقا بیشتر توی دلم می دویدم.انگار تازه داشتم به یه اپلیسون از وجود اقا می رسیدم. باد به صورتم می خورد و من می گفتم: آقا دلم واست تنگ شده، آقا دلم واست... انگار توی اون شهر(تهران) پر از سر و صدا و بی خبری و گناه، جا برای همه چیز بود الا خدا، الا آقا! اما اینجا جا هست، به وسعت همه ی دشت ها و خاکریزها... راه افتادیم که بیایم و من هنوز معنای اصلی خاکریز رو نفهمیده بودم، همین طور معنای در آوردن کفش ها رو... بچه ها با آقای حجتی می خوندن: توی آسمون قلبم / یه ستاره مونده تنها / یه ستاره ای که شاید / نرسه به صبح فردا کربلای تو....دلمو برده.....مهر عشق تو ....رو دلم خورده ابی عبدالله یا حسین یهو آقای حجتی گفت اصلا چرا اینو نمیگی: به دلم افتاده آقا / که دیگه می خوای بیایی / دل حسرت کش ما رو / بکنی کرب و بلایی می دونم مولا....با تو همواره....کربلا رفتن .....صفایی داره ابی عبدلله یا حسین..... کربلای تو... یهو یه چیزی تو دلم ریخت پایین...کربلا... پ ن: از کسانی که خبرشون می کنم هر کس دوست نداره مطالبم رو بخونه در کمال صداقت بهم بگه که خبرش نکنم و بالعکس! جدی گفتما! این تازه روز اول بود!!! تا پست بعد فعلا
![]()
گرچه نمی خواستم بذارم. از یه طرف دلم نمی خواد بذارم از یه طرفم هم دلم نمیاد که دیگران چیزی نفهمن. در هر صورت توکلت علی الله
.راسی من خیلی همه چیزو گفتم. یعنی دلم نمی خواست که بریده بریده بگم.ببخشید دیگه چشمو چالتون در میاد.مختارید درهر صورت!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دیگه خلاصه ما از خنده مردیم و خلاصه بحث افتاد تو ضرب المثلا. به شیپیش تنش میگه منیژه خانم...آب ترتره و ...خلاصه این منیژه و جمیله شدن همسفر ما![]()
. توش از هواپیما با حال تر بود. کلی هم سر این اتوبوسا ندید پدید بازی در اوردیمو عکس انداختیم
...عین آدم که نمی تونیم باشیم![]()
مسئولمون ، خودشو معرفی کرد. اون موقع نمی دونستیم چه گوهریه! بعد از یه مدت بچه ها بهش می گفتم زبل خان.
عین فرفره بود. آخی...دلم واسش تنگ شد...روحانی بود اما لباس نمی پوشید. ازین روحانی باحال با صفاها![]()
)از بلند گوی صحن دعای ندبه پخش می شدو اکثرن می خوندن. اما من چون خوابم میومد حال دعا نداشتم. ترجیح دادم نخونم تا اینکه با بی حالی و الکی بخونم.دعایی که آدم نفهمه به درد عمه شم نمی خوره!


![]()
)
![]()
| Design By : Night Skin |


