! بشولش
(با کسر ب و لام!)
سلام به همگی! خسته نباشین از کار وبار!
بوی باران بوی سبزه بوی خاک شاخه های شسته باران خورده پاک آسمان آبی . ابر سپید برگ های سبز بید عطر نرگس رقص باد نغمه شوق پرستو های شاد خلوت گرم کبوترهای مست... نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار! خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب. ای دل من گرچه_در این روزگار_ جامه ی رنگین نمی پوشی به کام باده ی رنگین نمی نوشی ز جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از آن می که می، باید تهی ست؛ ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار! گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ! فریدون مشیری و اما عید... عید عید است چون دگرگونی ست، نه هر دگرگونی ای، دگرگونی ست که تازه می کند، روح میدمد، سرشار می کند و جوانه زدن می آموزد. کاش عید داشته باشم ، وگرنه عید نه تعطیلات است و نه نوروز و نه سفر...عید عید است چون دگر گونی ست... دگر گونم کن... گرچه با تصور تحویل سال در نقطه ای کمی آن طرف تر، جایی میان آسمان و بهشت؛ دیگر عید را در اینجا و به این شکل دوست ندارم، اما به خودم نهیب می زنم که عیدت عید است چون باید دگرگونی باشد.گرچه آنجا کسانی بودند که غبار از بالهایم می زدودند و کمکم می کردند تا پوست بیندازم...اما خب... دوستا و عزیزا، عید همتون مبارک.ایشالا خیلی خوش بگذره. لحظه ی سال تحویل رو از دست ندیما ! وقتی کنار هم هستین لحظات رو قدر بدونین، یادتون باشه یه اتفاق کوچیک ممکن بود این جمع قشنگ و عزیز رو به هم بزنه، اما شما هنوز کنار همید... خدایا شکرت ! شکرت که هنوز می تونم عید رو تبریک بگم، هنوز کسانی رو دارم که عید رو بهشون تبریک بگم، خدایا شکرت که شکوفه ها هستن،شکرت که اون ها رو میبینم. سپاس که گنجشک ها هستن، سپاس که هنوز می خونن و من هنوز می شنوم. شکرت که بهار هنوز هم هست و هنوز تازگی میاره، حتی اگه سردترین زمستون رو گذرونده باشی. شکرت که خورشید هست، برف ها رو آب می کنه و چشمه ها می جوشن. شکرت که ماهی ها هستن و در چشمه ها می رقصن. سپاس که شب هست، ماه هست، ستاره هست.سپاس که هنوز من می تونم ستاره ها رو بشمرم و بخوابم. خدایا شکرت که میتونم شکرت رو بگم، گرچه نمی تونم شکرت رو به جا بیارم. بالاخره کاچی بعض هیچی! سلام! بالاخره پست دوم جنوب! پ ن: قابل ذکره که از این پست به بعد رو به خاطر دوستای جینگیل +دژ خرمشهر رسیدیم دژ .واسمون اسپند دود کرده بودن! البته بلا نسبت اسپند! انگار با آر پی جی زده بودن یه تانک ترکونده بودن. انقد دود داشت که چشم چشمو نمی دید. هی بچه ها تالاپ و تولوپ می خوردن به این برادرا که واسمون قرآن گرفته بودن! از صف دستشویی که تا خود اهواز بودو موالهای بی قفل و اینکه یکی باید اجیرت میشد و خواب له انگیزه شب و دادهای رعب انگیز میثم واسه بیدار کردنمون و خشک شدن تن من از سرما و مشت و مال های سحر که بگذریم....گذشتیم دیگه! ۴-صبح روز شنبه - اروند رود توی راه پر بود از هورهای کوچیک و بزرگ.یه قسمت رنگ آب هورها قرمز بود.به نعیمه گفتم به نظرت چرا اینجا یهو این رنگی شد؟ تا حالا که آب یه رنگ دیگه بود! نعیمه گفت حتما خاکش قرمزه. اما راهنما گفت اینجا تعداد زیادی رزمنده شهید شدن که بیرونشون نیاوردن و به علت باتلاقی بودن هور آب رنگ خونشون رو گرفته! مسیر تا رسیدن به رود رو حالت نمایشگاه درست کرده بودن و صدای واقعی رزمنده ها تو سالهای جنگ به صورت دالبی در محوطه پخش میشد.خیلی جالب ناک بود! آدم یه آن حس می کرد الانه که گلوله بخوره تو سرش یا یهو دلش می خواست داد بزنه الله اکبر، چرا که تانک عراقیا منهدم شده بود. رسیدیم به اروند...اروندی که ازش کلی چیز شنیده بودم. در چند متری رود نشستیم( البته بیشتر شبیه دریا بود!) نحوه ی عملیات رو واسمون توضیح دادن و من به شخصه کفم بریده بود! اینجا پر خروش ترین رود بود! اون وقت رزمنده ها و غواص های ما تو عرض اون شنا کرده بودن تا خط رو بگیرن. توی یه قسمت هایی یه سری از رزمنده ها عین پل تو آب قرار می گرفتن تا دیگران از روی اونها رد بشن!آبش خیلی سرده، خیلی! جریان اب رو هم که می دونید چه جوریه؟این شکلی نیست که مثلا آب از شمال به جنوب بره ،آب به همه سمتی حرکت داره، زیرش یه جوره، بالاش یه جوره، پر خروش ترینه دیگه، اصلا یه چیز وحشتناکیه...! رزمنده ها واسه ی غواص شدن 6 ماه آموزش دیده بودن. باید بدون کوچک ترین صدایی با اون لباسای سنگین غواصی می پریدن تو آب و بی صدا شنا می کردن! اونم چه آب یخی، اونقدر یخ که غواص ها یخ میزدن و دیگران باید می آوردنشون بیرون! یه لحظه تو ذهنم اومد این همه تلاش و سختی کشیدن واسه ی چی؟ چه بوده که اینقدر ارزش داشته... بچه ها بدون کفش اومدن و من با استدلال تمام و قیافه ی منطقی گفتم: خود رزمنده ها که پوتین پاشون بوده، شماها چرا کفشاتون رو در میارین؟! من هنوز نفهمیده بودم...! نماز خوندم...از همون نمازهای بی نیت. اینو خودم هم باور نمی کردم، اما اونجا نماز می خوندم چون واقعا نمازش می چسبید.انگار اولین باریه که دارم نماز می خونم.می گفتم خدا خودش می دونه دیگه، مثل نمازای دیگه نیست که بگم دو رکعت نماز فلان می خونم یا چهار رکعت نماز بیصار! مثل همیشه ۶تایی ژست عکس گرفتیم جلوی اروند! ساختمونای عراقی پیداست از ساحل این طرف، آدم یهو دلش می خواست راه بیفته از اینجا بره عراق...کربلا...فکر میکردی خیلی نزدیکه! حس باحالی بود ۵-ظهر روز شنبه – مسجد جامع خرمشهر برای نماز رفتیم مسجد جامع، جایی که مرکز اصلی جور کردن کار و بارا بوده تو زمان جنگ. اما حالا وضعش خیلی بد جور بود...کثیف و ... اون طرف خیابون بازار بود.از یه طرف صدای دوپس دوپس سامی یوسف می اومد از یه طرف صدای نوحه خوندن این آقا قطریه! ۶-غروب روز شنبه- شلمچه شلمچه زمین نیست...زمینه است... عصر رسیدیم اونجا. شلمچه انگار جای دیگری بود! از اول سفر هر کس با یک منطقه حال می کرد و من انگار سیمم اینجا وصل شد...آنتن دهی خوبی داشت... چند متر جلوتر از جایی که ما نشسته بودیم حصار بود که اون طرفش میشد عراق. و من اینجا فهمیدم چرا کفشهایت را در می آوری...( چرایش بماند برای خودم.ولی چه خوب که خودم فهمیدم!) کفشهایم را در آوردم.حواسم فقط جمع راه رفتن شده بود.روی سنگها راه می رفتم و پایم درد می گرفت. اما برادرای کاروان می اومدن و از کنار ما می دویدن و می رفتن.تصمیم گرفتم زمین رو نگاه نکنم....حالا بهتر شد...کم کم عادی میشد...یک آن به ذهنم آمد بچش ذره ای از درد و رنج رقیه سلام الله علیها را....فقط ذره ای... به دشت رسیدیم.اینجا دیگر فقط جای پرواز بود...راه رفتن دیگر کم بود.آسمان خیلی نزدیک بود، خیلی...بغل دستی ام می گفت: بیخود نیست می گویند اینجا آسمان نزدیک زمین است، واقعا هست! یک آن در نظرم می آمد که اگر بلند شوم و چند متر جلوتر بروم و دستم را دراز کنم، می توانم آسمان را لمس کنم...آبی کم رنگ... آقای حجتی می گفت به چادرت که اینجا خاکی شده افتخار کن، یاد چادر خاکی مدینه بیفت... صحبت های مثل همیشه کوتاهش که تمام شد، ما ماندیم و خلوتمان. انگار این کار را می کرد که بقیه حرف ها را خودت پیدا کنی و این لذت بخش تر بود... ....... فقط می گویم که خلوت اینجا انگار بیشتر چسبید، دلت نمی خواست سرت را از روی خاک برداری... و اما حادثه ای که در شلمچه تقدیممان شد...یک هدیه ی در بسته، فرستنده خدا...گیرنده...؟! از حادثه فقط ابتدایش را می گویم چرا که نامه ای سر به مهر است که در سینه ی همه ی ما مانده است... ما سوار اتوبوس شدیم و اومدیم، اما اتوبوس دوم نیومد...یکی از بچه ها در دشت گم شده بود.... این یعنی چی؟؟؟؟؟؟ گم شده!!!!! توی اون دشت... توی اون ظلمات... اونجا که اطرافش مین بود... پر از هور بود... خدای من....این دیگه چه مصیبتیه.... هر لحظه امکان سکته واسه ی هر کدوم از ما وجود داشت. هر چی بیشتر می گذشت بدتر میشد... فرضیه پشت فرضیه... حالش بد شده... اشتباهی سوار اتوبوس دیگه ای شده... کسی دزدیه تش... رفته پشت حصارا... نکنه سربازای اونور گرفتنش... میدون مین... وای خدا............... در اتوبوس غوغایی بود.یک لحظه ذکر از دهان کسی نمی افتاد.قسم دادن ۱۴ معصوم و گفتن ذکر اونها...لا حول ولا قوه الا بالله....اذا جا نصر الله و الفتح....اللهم صل علی محمد و آل محمد....نه! انگار تنهایی کاری از دست کسی بر نمی آمد! جمع شدیم...اذا وقعت الواقعه...سوره ی واقعه...دعای توسل...معنی دست به دامن شدن رو فهمیدم...التماس...حدیث کسا.... وایییییییییییییییییییییی خدای من.... اون شب لعنتی با تمام اضطراب و گریه ها و اتفاقات جانبیش گذشت... او پیدا شد...ساعت ۳ نیمه شب....بعد از ۸ ساعت....وسط میدون مین...صحیح و سالم....خدایااااااااا! این یعنی تو! این یعنی خود تو! یعنی شهید! یعنی ائمه! یعنی توسل! وای خدای عزیزم...... اون شب وحشتناک اما شیرین گذشت... ولی ما کوله بارمون رو پر کردیم.یعنی گذاشتن توی کوله مون. به خودمون می گفتیم: تا حالا این شکلی دعا کرده بودی؟ تا حالا این شکلی به خدا التماس کرده بودی؟ تا حالا این شکلی روی خاک افتاده بودی؟ تا حالا این شکلی با خدا حال کرده بودی؟ وقتی علی رو به زهرا قسم می دادی...وقتی زهرا رو به حسنین قسم می دادی...وقتی خدا رو به سه ساله ای که تو صحرا گم شده بود قسم می دادی....وای خدا جونم... حالا فهمیدم اضطرار یعنی چه...! حالا فهمیدم انتظار کشیدن یعنی چه...! وقتی که سینه ات تهی از قلب بود...انگار قلبت را در دستانت می فشردی.... خدایا از هدیه ات ممنون...حتما پیش خودت گفتی با اینها که این همه مرا فراموش کرده اند چه کنم! کاش می شد تو را بغل کرد...سفتتتتتتتتتتت! یه بوس محکم و آبدار! اجازه میدهی گونه ات را ببوسم؟! فعلا یا علی نمی گم تا پست جنوب بعد چون معلوم نیست که بذارم![]()
![]()



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خودم و بعضی جینگیل های دیگه
گذاشتم.به خاطر همین بیشتر خاطرات داره.خلاصه که یه دل می گفت نذار... یه دل می گفت بذار...![]()
نمیدونی چه بویی گرفته بودیم! گفتیم بریم تهران مامانامون میگن رفتی آدم بشی تریاکی برگشتی! صبح که می خواستیم بریم بیرون دیدیم یه منقل اونجاست در ابعاد تیم ملی برزیل!
پس بگو...!![]()
![]()





![]()



![]()

![]()
![]()
با نوحه ی عربیه اون و دوپس سامی یوسف آدم احساس طرب می کرد
به قول بر وبچ غنا شده بود دیگه![]()

![]()


![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


