! بشولش
(با کسر ب و لام!)
دروغ که حناق نمی باشد! اینجا اتاق دل ما نبوده باشد! بعدش هم دلمان این اسم رو خواسته باشد! اصن تنوع خواسته باشد! بعدش هم دلمان نمی خواهد کلیشه بباشیم! لازم به تذکر می باشد که وبلاگ همان وبلاگ قبلی می باشد.فقط ظاهر و اسمش کمی دچار تغییر می باشد! از دوستایی که ما اندر لینکشان می باشیم خواسته باشیم که نام وبلاگ مارا تغییر بدهند. با سپاس قبلنی! پ ن: ما امرزو کتاب "دست نوشته های یک کودک فهیم" را خوانده باشیم. امیر مهدی ژوله نوشته می باشد. خیلی نازگولی پ ن: فردا دیگر داداش عقشولیمان گاهی می گوییم خراب شود آن دانشگاه...اما خب زبان درازمان را گاز گرفته می باشیم چون نمی خواهیم دادش فهیممان له بشود! ما دعا می کنیم که دادشمان یه دوستی مثل ممد فرنگیز خانوم اینا نداشته باشد! چون ممد پسر خیلی بدی می باشد! خود بی تربیتی می باشد! اما چشممان آب نمی خورد بعضی موقعها هم دارد سیب زمینی پوست می کند برای شام! ساعت ۱۱ شب می باشد! به مناسبت بازگشت آزادگان به وطن بزن کف قشنگ رو...... پ ن: ما امروز علافی خونمان زده بود بالا! تصمیم گرفتیم برای بچه ها یه دهن بخوانیم! همه دست می کوفیدند که ییهو خشم اژدها آمد گفت این مدرسه ی بقلی فکر میکند ما هر روز تولد داریم! نزن! ببند! (یعنی دست نزن و دهنتو ببند!!) آخر ما داشتیم می گفتیم خب اژدها جان ۳۰۰ نفر آدم اینجا هست!بالاخره هر روز تولد یکیشان میباشد! که گفت ببند! اژدها هم خیلی بی تربیتی می باشد! به ما چه مدرسه ی بقلی پسرانه می باشد و پر ممد فرنگیز خانوم اینا می باشد! پ ن: امروز برایمان فال حافظ گرفتند آمد خوشا شیراز و وصف بی مثالش...ما در دلمان گفتیم شیراز به ما چه! کاش نگفته بودیم... به مامانم سلام نمیکنم و با اخم میرم تو دستشویی با عزرائیل مسواک میزنم با عزرائیل شیر آبو نمیبندم با عزرائیل لقمه هامو در حالی که دیرم شده میخورم با عزرائیل میرم تو خیابون با عزرائیل ۳بار تصادف از بیخ گوشم میگذره با عزرائیل (عکس ۳در۴ رو هم با هم میندازیم!) سر همه ی کلاسا با عزرائیل جزوه برمیدارم و میخندم و می خورم و گوش نمیدم و یه درس دیگه میخونم با عزرائیل به حرص خوردن دبیر نگاه میکنم که میگه حق الناسه سر نهار با عزرائیل تا خرتناقم میخورم و تند تند غیبت میکنم از خنده ریسه میرم با عزرائیل --- صمیمی تر از این تا حالا کسی رو نداشتم! میخندم با عزرائیل...گریه میکنم با عزائیل... دیروز شنیدم که مرده! ۲۴ سالش بود! با اینکه هر روز با عزرائیلم اما بعد این همه وقت فقط دیروز یادش افتادم! چقدر من نامردم! اون هر روز و همه جا با منه اما من به ندرت حواسم بهش هست! خوبه افسردگی نمیگره! خوبه بهانه نمیگیره! رفیق شفیقه دیگه! چه طور یادم میره وقتی هر ثانیه امکان داره که محکم بغلم کنه و از شدت فشار دستهاش کم کم خفه بشم و....بمیرم! آخه همچین یاری خب محبتش خیلی قلمبه ست! چه طوری هر کاری دلم میخواد میکنم بدون اینکه یه کم به اون توجه کنم.یه نظرخواهی چیزی! چه جوری هر کاری میکنم بدون اینکه حواسم باشه هر لحظه امکان داره عزرائیلم دلش واسه خدا تنگ بشه و بخواد بره...یا هر لحظه امکان داره از طرف خدا پیامک بیاد پلیز ریترن تو یور هوم!دنت فرگات یور بست فرند! ای نو یو کنت لیو ویز اوت هر! فقط ۲۴ سالش بود! فرقی نداره که کی بود چی بود کجا میرفت یا چند سالش بود...مهم اینه که عزرائیل جونش، معلق شده بود! خدا دیگه ماموریت رو داده بود!اونم که ماموره و معذور و البته وظیفه شناس! پ ن: وقتی که حواس آدمها از اصل ماجرا پرت میشود...! بخند سحرجان...قاه قاه!خندیدن هم داره... پ ن دو روز بعد از پست مطلب:دور و بر من چه خبره!!! اونم مرد! فقط...فقط...فقط ۱۸ سالش بود!
می باشد. ما با ممد فرنگیز خانوم اینا که دوست کودک فهیم می باشد عقشولی هستیم! الان هم به خاطر همین این شکلی نوشته می باشیم! اگر قشر با فرهنگ شدید و رفتید نمایشگاه کتاب حتما بخریدش. طنز اجتماعی می باشد. البته بخشی از آن ورزشی می باشد. اما خیلی با حال می باشد.
از دیار غربت می آید! قول داده بودیم که قیافه ی نازگولی اش را از یاد نبریم... اما خب دو ماه است که رفته می باشد! دیگر تقصیر ما نیست! فکر می کنیم خیلی بزرگ شده باشد.البته هر دفعه که می آید گردالی تر شده است!![]()
![]()
هر دفعه که زنگ می زنیم با کمال تعجب می پرسیم کجاییییییی؟ چون صدایی به جمعیت یک استادیم می آید(گاهی هم باغ وحش!) می گوید هیچ جا.توی اتاقیم! می گویم چن نفرین مگه؟! انگار کل خوابگاه می باشند!!!![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


