! بشولش
(با کسر ب و لام!)
سلام اینجا تهران است! صدای جمهوری اسلامی ایران! روز سه شنبه...عکاسی منتظر نشسته بودیم تا آقای عکاس بیاد و عکس بندازه.چراغ ها رو روشن کرد...آخ آخ! دو تا پروژکتور در حد و اندازه ی تیم ملی آرژاتین که داشت چشم ما رو با جفت دستاش در می اورد! منتظر بودم تا قبض رو بنویسه. صدایی از توی راه پله اومد: خیلی ناز شدی! خیلییی! لنگه نداری به خدا!!! کفششو که بگذاری کنار، فکر میکنم ارتفاع موهاش به 20 سانت می رسید! بیشتر می ترسیدم با صورت بخورد زمین! آخه در محاسبات من سنگینی آرایش صورتش به وزن یک بچه ماموت می رسید! پشت سرش پسری وارد شد تا اینجای قضیه همه چیز عادی بود! یعنی دیگه عادی شده! پرسید: عکاس هست الان عکس بگیره؟ جواب داد: عکاس خانوم؟! با قری و فری فوران کرده گفت: فرقی نداره! فکر میکنم اگر به روش می خندیدم همون وسط لباس مجلسش رو می پوشید! رفت توی اتاق...عکاس هم رفت...پسره هم رفت! (فکر کنم پسره برای متعادل کردن غیرت خونش زیادی ماهواره دیده بود! مثل ممد فرنگیز خانوم اینا!) اینجا تهران است! صدای جمهوری اسلامی ایران! روز چهارشنبه...نمایشگاه کتاب من که حس میکردم جمعیت خیلی بیشتر از پارسال بود، همین طور متنوع تر! از هر قوم و مسلکی پیدا میشد! (لازم به ذکره بگم نمایشگاه خوبی بود! کتابای خوبی خریداری شد! اینو واسه اونایی گفتم که هر سال عادت دارن بگن خیلی مزخرف بود!)داشتم می گفتم... بعد از 3-4 ساعت که کتابایی رو که می خواستم خریدم( کتاب کودک فهیم آدما رد میشدن و ما نگاه میکردیم... چند تا دختر با یه پسر: ســــــــانســـــــــــور! چند تا پسر دنبال دو تا دختر...ازینا اصرار...ازونا هم...قبول! 2تا دختر و 2 تا پسر: معلوم بود تازه دارن آشنا میشن! برخوردها هنوز با رودروایسی بود... یه عده ی خیلی زیاد دختر که جلوی ما ایستادن...یکیشون بلند بلند با تلفن حرف میزد! داشت قرار می ذاشت.گوشی رو که قطع کرد به بقیه گفت نه خره اگه اون کارو بکنیم که دیگه دنبالمون نمیان! بدو تا نرفتن برسیم بهشون!...یکیشون که به سختی چادری رو دور خودش پیچیده بود، موهای بیرون از شالش رو درست کرد با قهقهه ی کشداری دنبالشون دوید... دختری از جلوم رد شد...مانتوش ســــــــانســـــــــــور! پسری خم شد تا کیسه ی کتابای روی زمینو برداره...بلوزش، شلوارش ســــــــانســـــــــــور! این صحنه رو جدیدا خیلی میبینم اما ســــــــانســـــــــــور! اونجا نمایشگاه کتاب بود! توی مترو... توی تاکسی... همسایه روبرویی... بالاخره رسیدم! اینجا که دیگه خونه خودمونه؟! اینجا تهران است! نه دروغــــــــــــــــــــــه! اینجا تهران نیست! اینجا اصلا زمین نیست! اینجا خود مریخه! صدای جمهوری... جمهوری...آزادی ملت...نه دروغــــــــــــــــــــــــه! اینجا مردم معنی آزادی رو نمی فهمن! اینجا آزادی یعنی بی قید و بندی! اینجا بازاره! بازاره حراج حیا! اسلامی... هنوز تموم تموم نشده! یعنی هیچ وقت نمیشه! یعنی... نباید بشه! یعنی...یعنی نمیذاریم که بشه! ایـــــــــــــــــــران! از تو می پرسم، اینجا ایرانه؟! تا جایی که من می دونم مردم ایران شرف دارن! خودشونو حراج نمیذارن! مردم ایران غیرت دارن! زن و بچه شونو حراج نمیذارن! مردم ایران فرق آزادی و بی حیایی رو می دونن! مردم ایران فرق مد و جلف بازی رو می فهمن! مردم ایران... اینجا مریخه...من سیاره ی خودمو می خوام! آدما عوض شدن خوراکشون عوض شده گلای تصنعی که خاکشون عوض شده پسرای جبهه ای پلاکشون عوض شده دخترای ساده رنگ لاکشون عوض شده وقتی معراج خدا پله ی برقی نداره تهرون قشنگ ما با مکه فرقی نداره توی شهر ما همه به فکر حقه بازین آدما مرده خورن باکتریا هوا زین پسرا اهل ریا آخر صحنه سازین دخترای شهرمون مونث مجازین وقتی معراج خدا پله ی برقی نداره تهرون قشنگ ما با مکه فرقی نداره مهدی استخر
این دو تا لینک رو هم بخونید از وبلاگ رند .البته مطلبم راجع به این نبود اما میشه گفت گوشه ایش به این قضیه ختم میشه!
حس عکس پاسپورتی ما رو گرفته بود و حسابی خودمونو گرفته بودیم!
تا جایی که عکاس که اوایشان بسیار خواهر بود گفت یه کوچولو لبخند لطفا!
ناخداگاه نگاه همه (که 3نفر بیشتر نبودن!) به سمت در رفت...دختری وارد شد! هر لحظه احساس می کردم الانه که زمین بخوره! انگار بیش از حد قد کشیده بود! یا تقصیر مادر گرامی بود از بس که شیر به خورد بچه داده بود یا...؟!![]()
امیدوارم خدا هیچ وقتتتتتت نصیبتون نکنه! هیکلش که دیگه اندازه ی خود ماموته بود! قیافه اش...موهاش...واقعا ترسیدم!
میدونم که باور نمی کنید! اما واقعا وحشت کردم! مونده بودم چه شکلی اون دختره با این دوس شده بود!!!
رو نداشت
) مثل این آواره ها نشستیم رو زمین تا بقیه بیان!![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

