تبليغاتX
! بشولش


! بشولش

(با کسر ب و لام!)

بچه که بودم، از همان دو سالگی، عاشق سر کردن چادر بودم. میخواستم ادای مامانم و بزرگترها رو دربیارم! وقتی سرم می کردم و با دستان کوچکم به سختی جلویش را نگه می داشتم، حس بزرگ شدن همه ی وجودم رو می گرفت! خودم رو میگرفتم! قدم هایم سنگین می شد و زمین را له می کرد!

وقتی دبستان می رفتم،بعضی اوقات که خسته می شدم و چادر دست و پایم را می گرفت، سرم نمی کردم و به دوستانم می گفتم چادرم کثیف شده! نمی دانم چرا دوست نداشتم بگویم که از چادر خسته شدم یا خودم نخواستم که سرم کنم! یادمه بعضی وقت ها از فاطمه خجالت می کشیدم! او که واقعا مثل مامان ها چادر سرش می کرد و رو می گرفت! یادم هست که انگار بابایش پا نداشت...همیشه روی صندلی بود!

اما حالا...حالا که از بچگیم بزرگتر شده ام...تازه عاشق سر کردن چادر شدم! سیاه است اما تو را به سبز ترین سپیدی های دنیا می برد! سیاه است اما روی دل سیاهت را می پوشاند و آبرو حفظ می کند...سیاه است اما چهره ات را طلایی میکند و روحت را...خاکی!

حالا چادر سرم می کنم چون باز هم می خواهم ادای بزرگتر ها را دربیاورم! بزرگترهایم حالا خیلی بزرگند، انقدر که من که افسارم  در دست شیطان به باریک مویی ست، فقط می توانم ادایشان را دربیاورم! اما همینم که شبیه باشی خودش لذتی دارد...

حالا چادر سرم می کنم بلکه بزرگ شوم...حالا که چادر سرم میکنم با قدم هایم زمین را له نمی کنم، بلکه زمین قدم هایم را می بوسد! نه به خاطر اینکه قدم های من است، تنها به خاطر اینکه شبیه بزرگتری شدم که روزی روی همین زمین افتاد...روزی که سپیدترین چادر خاکی شد...

زهرا افتاد...زهرا به دیوار تکیه زد و افتاد...چادرش حسن را پناه داده بود، یاس سپید خاکی زیر چادر خاکی اش خاکی تر می نمود...حسن آرزو داشت که قدرت دیوار را داشته باشد، تا بایستد در مقابل گستاخ ترین دست دنیا...تا زهرا بر زمین نیفتد...تا چادر خاکی نباشد...تا دست بر دیوار نزده باشد...تا زهرای خاکی باشد و چادرش...نه زهرا باشد و چادر خاکیش...

حالا زمین قدم هایم را می بوسد، نه به خاطر اینکه قدم های من است، تنها به خاطر اینکه شبیه مادری شدم که روزی خونش بر همین زمین چکید...

روزی که زهرا بود و محسن...زهرا بود و صدای در...زهرا بود و آتش نفرین شده ی پشت در...زهرا بود و میخی که دیگر داغ تر از قلب نگران علی می نمود و می رفت که ذوب شود، درست مثل قلب علی...

روزی که زهرا بود و علی، علی با همان صلابت همیشگی اش همچون کوه، که حالا با دست بسته می رفت...

زهرا بود و چشمان نگران علی که با نگاه پیامبر به چادر نیم سوخته ی زهرا می نگریست...به سرور خانه اش که تا لحظه ای پیش سلاله ی  پاک خدا را در وجودش می پروراند اما حالا...حالا علی بود و یک قوم سیاه، سیاهی که فقط به ظلمت ختم می شد...حالا او بود زینب و حسنین با مادری که دیگر به جای محسنش دردی در پهلو داشت، دردی که تا اعماق جگر زمین را می سوزاند، دردی به کبودی همه ی غروب ها...

حالا علی بود و لب هایی خندان که بشارت دیدار مصطفی را می داد...او بود چشمانی خیس و دست هایی لرزان که باز هم تکیه گاهش فقط دیوار بود و دیوار...

حالا او بود و زینبی پریشان که مانده بود چگونه برایش بگوید که زین پس تو هستی و بابا ، تو هستی و حسنین...اما زهرا دیگر رفته است...

مانده بود چگونه بگوید...که در ذهنش ظهر عاشورا ترسیم شد و تل زینبیه...او همین زینب کوچک است که به اندازه ی خدا صبر دارد!

حالا او بود و دست هایی لرزان که می رفت جان جوانش را به دست های سرد خاک بسپارد، خاکی که حالا دیگر گرمایی مهار نا شدنی پیدا کرده بود از چادر زهرا...

حالا او بود و دست مصطفی و زمزمه ی آنها...

و بعد...

و بعد علی بود و روحی که به بلندی همه ی سرو ها قد کشیده بود و به اندازه ی همه ی نهال ها جوانه زده بود و به قدر همه ی درخت ها بار داده بود و ریشه اش در دل خودش بود...ریشه ی زهرا در دل علی...

و بعد علی بود یک روح به وسعت تمام کهکشان ها که به اندازه ی همه ی بشریت ستاره داشت!

علی بود و کوله بارهایی از عطر یاس...علی بود و سالها بوی خاک...

علی بود و یک چادر خاکی سیاه...

حالا من چادر سرم می کنم تا ادای مادرترین بزرگ عالم را در بیاورم.چادر سرم می کنم تا دست و پایم را بگیرد! تا دستم را بگیرد و کشان کشان مرا پیش صاحب اصلی اش برساند. چادر سرم می کنم که دست و پا که نه...همه ی روح و جانم را بگیرد و به خود گره بزند تا من هم خاکی شوم...هم جنس چادر...

حالا چادر سرم می کنم که اگر یوسفش آمد به سیاهی چادرم نگاه کند نه به سیاهی دلم...که اگر آمد با شرم جلویش بایستم و با سربلندی بگویم من ادای مادرتان را درآوردم، میدانم بلد نیستم خوب ادا بیاورم، اما به سپید ترین سیاهی که رنگش را از بوته های یاس کنار چشمه ی کوثر گرفته است، دست مرا بگیر یا منتظر المهدی...


یا صاحب الزمان...ببخشید ما رو اگه نمک رو زخمتون می پاچیم...اما ما فقط می خواستیم با مادرمون درد و دل کنیم و به اقامون علی بگیم آقا ما هم شریک غمتونیم...اگه لایق باشیم...

 

                           الا اي چاه، يارم را گرفتند
                           گلم, عمرم, بهارم را گرفتند
                          ميان کوچه ها با ضرب سيلي
                             همه دارو ندارم را گرفتند


نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 17:25 توسط بشولنده!| |


Design By : Night Skin