! بشولش
(با کسر ب و لام!)
من هم نمی شناختمش. فقط اسمش را شنیده بودم و تابلوی اتوبانش را دیده بودم! همین قدر می دانستم که شهید شده و اسم همسر لبنانی اش غاده است... تا اینکه چند روز گذشته زمزمه ی شهادتش در وبلاگ ها پیچید...چند جا ازش خواندم. اما یاد دهلاویه افتادم! آنجا هم نشناخته بودمش...فقط عکس هایش را دیده بودم و هول هولکی نقاشی هایش را...حتی نقش هیچ کدام الان در ذهنم نیست! آنجا هم فقط به اطلاعاتم این اضافه شد که در دهلاویه شهید شده...چند صحنه از لحظه ی شهادتش را هم برایمان نمایش دادند و بعد گفتند سی دی هایش را می فروشند. از دوستانم به سرعت جدا شدم و خریدمشان! دو تا بودند. وقتی برگشتم آنها هم با همه ی وسایلم که جمع و جور شدند، در کمد رفتند و من ندیده بودمشان تا... تا اینکه چند روز گذشته زمزمه ی شهادتش در وبلاگ ها پیچید...یادش افتادم و پیدایش کردم و دیدمش! کتاب نیمه ی پنهان ( به روایت غاده جابر) را هم که قبلا خریده بودم اما باز هم نخوانده بودم، پیدا کردم و خواندم! دلم می خواهد همه ی آنها را اینجا بگویم! هر آنچه خواندم و دیدم! از بزرگی اش بگویم که آنقدر بی نهایت بود در اوج سختی ها و مصیبت ها و کشت و کشتار خم به ابرو نمی آورد، اما از زیبایی غروب به گریه می افتاد!! اینکه مثل خیلی های دیگر اسلام را با زور و دعوا و خشکی و سختی نمی آموخت...بلکه قطره قطره مثل عسل در گلویت می ریخت، آن طور که سیر نمی شدی از چشیدنش...بگم که هر کجا می رفت تا خدا را پیدا کند...اصلا به دنبال خدا این همه سفر می کرد...می رفت مصر ، آمریکا، لبنان و....می رفت و همه را اسیر خودش می کرد! نمی دانست وقتی برود همه ی آنها در فراقش می سوزند.... همه مریدش می شدند و او هم رفیقی که همه جا و همیشه با آنها بود و برایشان دل می سوزاند و برای شادی آنها همه کار می کرد...مثل همان شب زمستانی که به خانه بر می گشت و فقیری را دید که در آن سرما که استخوان می سوزاند، در کوچه نشسته و می لرزد. فکر کرد و دید که نمی تواند او را به خانه برد...پس او هم همان جا تا صبح کنارش نشست... می دانست اگر به خانه رود و در رخت خوابش دراز بکشد، تا صبح غلت میزند و خود را نمی بخشد...بمی خواستم گویم از صلابت و جنگجویی اش در میدان نبرد و از مهربانی و لطیفی اش با کودکان و دوستان و خانواده اش...از اینکه غاده می گفت تنها یک بار سرم داد کشید آن هم به خاطر خانواده ی خودم بود...چون می خواست آنها ناراحت نباشند... دوست داشتم همه را به شما بگویم...اما بگذارید از حرف های خودش بنویسم، آن هنگام که به سمت دهلاویه روان بود و در داخل ماشین می نوشت... ای حیات با تو وداع می کنم، با همه ی زیبایی هایت، با همه ی مظاهر جلال و جبروت، با همه ی کوه ها و آسمان ها و دریا ها و صحرا ها، با همه ی وجود وداع می کنم. با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم! ای پاهای من! می دانم که شما چابکید، می دانم که در همه ی مسابقه ها گوی سبقت از رقیبان ربوده اید، می دانم فداکارید، می دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آیید! اما من آرزویی بزرگتر دارم، من می خواهم که شما به بلندی طبع بلندم به حرکت در آیید، به قدرت اراده ی آهنینم محکم باشید، به سرعت تصمیمات و طرح هایم سریع باشید! این پیکر کوچک ولی سنگین از آرزوها و نقشه ها و امید ها و مسئولیت ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه ی دلخواه برسانید! در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید! من چند لحظه بعد به شما آرامش می دهم، آرامش ابدی! دیگر شما را زحمت نخواهم داد؛ دیگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد؛ دیگر فشار عالم و شکنجه ی روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد؛ دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد؛ از درد و شکنجه ضجه نخواهید کرد؛ از بی غذایی، از گرما و سرما شکوه نخواهید کرد؛ آرام و آسوده برای همیشه در بستر نرم خاک آسوده خواهید بود! اما... اما این لحظات حساس، لحظات وداع با زندگی و عالم، لحظات لقا پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ، باید زیبا باشد....! با همه وداع کرد...همه را بوسید حتی آنان که در خواب بودند...و با فرمانده ی جدید دور شد و تاکید کرد کسی دنبالشان نیاید... و گلوله ای داغ و سوزان درست کنار دست او دل زمین را شکافت...و دل مریدانش را... و قلب های آکنده از محبت او را خونین کرد...محبت به عشق، محبت به ایثار، محبت به سکوت و صبر و تحمل، محبت به رشادت و چالاکی، محبت به سوز و گداز درون و آرامش برون و محبت به...پرواز ملکوتی شهادت... حالا از اتوبان چمران که رد می شوم انگار دیگر همان خیابان سرد و سنگی نیست...چیزهایی در ذهنم زنده می شود که همان خیابان سرد و سنگی را هم زنده میکند... حالا ۳۱ خرداد رنگ دیگری دارد...
* این آی دی فقط برای اطلاع از به روز رسانیه این وبلاگه، دوستانی که دوست دارن مطلع بشن اد کنن: besholesh با تشکر
![]()
| Design By : Night Skin |


