تبليغاتX
! بشولش


! بشولش

(با کسر ب و لام!)

.:یا رحیم:.

گاهی درمیمانی که چه طور زنجیره ی اتفاقات تو را به یک قفل طلایی می رساند و کلید را هم دستت می دهد. مثل هر روز پا در زنجیره ها می گذاری، غافل از اینکه کجا می روی.نمی دانی گاهی حلقه ی بعدی زنجیر فقط باران است که می بارد و خاک وجودت را حاصلخیز می کند...مثل آن روز...حالا با توست که بتابی تا برویانی یا رها کنی تا خاک مستعد وجودت از سر ذوق بیفتد!

باران است و با اینکه جز رحمت چیزی ندارد ، گاهی جایی را هم خراب می کند...همان هم رحمت است...سخت به فکر فرو می روی که چه طور وقتی کاملا میدانی استحقاق چیزی را نداری اما...! دلت با این ندا فرو می ریزد...با کریمان کارها دشوار نیست...این دل شیشه ای همان است که زیر باران رحمتت می شکند...آنقدر کوله بار شرمساری ات سنگین است که می اندیشی بهتر است توشه ای برای سفر نبری جز همین کوله بار جدا ناشدنی...

می دانی...این جور وقت هاست که با تمام وجود حس می کنی که سر این زنجیره ی هر روزه فقط در دست یکی است و بس...

به قفل می رساندت، کلید را هم میدهد...دیگر همه چیز در دست توست که کلید بیندازی و بگشایی و مسیر حلقه های بعدی را سبز کنی و در راه فانوس بکاری یا نه...باز هم در همان خواب گران بمانی و در تاریکی مثل همیشه قدم به قدم از روی حلقه های لغزان زنجیر عبور کنی...

 

حیرتم پایان ندارد...اما انگار لحظه های سفر نزدیک است...انتظار تلخ اما شیرینی بود...

اسفند ماه بود مثل همیشه اطلاعیه برگزاری مسابقات قرآنی به برد بود .مثل تو، من هم همیشه دوست دارم این جام شیرین معرفت قرآنی را سر بکشم اما دریغ...دریغ از ذره ای همت!

تصمیم گرفتیم در قسمت مفاهیم شرکت کنیم.وقتی امدم کتاب ها را بگیرم باز این بی همتی لعنتی دست ها ی کثیفش را دور گردنم حلقه زد و گفتم: ول کن! ما که وقت نمی کنیم بخونیم، الکی کتاب ها رو میگیرم دینش می مونه به گردنمون.اما سحر تشویقم کرد که: نه بابا! حجمش خیلی کمه.تو عید راحت میرسی بخونی...و این شد که ثبت نام کردیم.

این جاست که واقعا قطار ذهنم از آن سوت های کر کننده می کشد، منی که نمی خواستم شرکت کنم...دست خدا قشنگ بلندت می کند و می گذارد در جایی ، در عین اینکه با عقل کوتهت نخواستی بودی اش! دنبال کار خیری می گشتم که این پاداشش باشد...دیدم نه تنها خیری نیست بلکه...

اصلا جست و جو که کار من نبود...کار٬ کار همان کریمان بود...

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ، کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم...

 

               سهراب

 

15 روز عید هم گذشت و روز مسابقه شد و من و کتاب های نخوانده! از صبح تا ساعت 9(زمان برگزاری مسابقه) تند تند مروری کردم و بالاخره مسابقه را دادیم. کلی هم بعدش خندیدیم که من از خودم تفسیر قرآن نوشتم ....روز اعلام نتایج در کمال ناباوری من هم به مرحله ی دوم راه پیدا کرده بودم!!!

مرحله ی دوم هم دقیقا عین مرحله ی اول صبحش خواندم و باز هم...وارد مرحله ی سوم شدم!!!من واقعا چیز زیادی بلد نبودم، شاید باورپذیر نباشد...اما شاید دیگران بد داده بودند...! نمیدانم...

مرحله ی سوم شفاهی بود و از صبح تا ساعت 1بعد از ظهر وقت مطالعه ی نیمی از حجم کتب را داشتیم تا همان روز امتحان دهیم و نیمه ی بعدی برای فردا بود. آن روز هم من درگیر ساخت و تدوین فیلم روز معلم بودم و نخواندم و...به صورت ناگهانی اعلام شد مسابقه ی کل حجم فردا برگزار می شود!!

شبش بالاخره نیمی از کتاب ها را خواندم اما با رقیبانی که من می دیدم...چند کتاب را در حد کنکور خوانده بودند!(که همان ها نفرات اول شدند)

روز مسابقه ی شفاهی از 6نفر٬ نفر چهارم شدم اعلام شد نفرات اول همه ی مسابقات به جایی خیلی خیلی دور برده می شوند!!! و همه در این معما ماندند و من در حسرت اینکه فقط یک نفر با نفرات اول فاصله داشتم...

ولی روزاعلام جوایز...برگه ی روی برد...هر 6 نفر ما...به جای خیلی خیلی دور...یعنی سوریه برده می شویم!!!!!!! هر 6 نفر ما+ تمامی راه یافتگان به مرحله ی اخر، چه نفرات اول چه غیر انها!!!

و من که فقط یک حجم کوچک را مسابقه داده بودم هم سفر حافظان 8-9 جزئی قرآن می شوم!

 

و رنگ طلایی این حلقه ی زنجیر وقتی جلای بیشتری میگیرد که بروی کنار رقیه عزیز  و زینب پر صلابت سلام الله علیهما، و جشن تولد خودت را با جشن تولد امام حسین و امام سجاد علیهماالسلام، حضرت عباس و حضرت علی اکبر علیهما السلام یک جا بگیری! چه بزم کاملی! مانده است فقط تو ودلت...

و من هم چنلان د رحیرتم...

شاید منی که یک بار طعم شیرینی محضش را چشیده ام برایم گوارا تر باشد...من تشنه میروم...

از لذت این تصور غرق در شعف میشوم...که خدا در دلم را زد و جعبه ی بزرگ این کادوی تولد را داد! تصور دل چسبی ست!

به کوله بار سنگین التماس های دعایم، سلام و پیام شما نیز اضافه خواهد شد، من که فقط پیغام رسانم...


+از اینکه بشولنده چند وقتی بشولش نکرده و نمیکنه شرمنده!

+از اینکه نمی تونم بهتون سر بزنم هم شرمنده!

++اگر برنامه ی سفر نبود چند صد صفحه واسه تولدم می نوشتم!آخه خیلی دوسش دارم! مخصوصا واسه ۱۷ سالگی

علی یارتون باشه

نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 16:40 توسط بشولنده!| |


Design By : Night Skin