تبليغاتX
! بشولش


! بشولش

(با کسر ب و لام!)

.:و هوالخلاق العلیم:.

سلامبشولش می کنیم! بخوانید حاصل زحمات چند هفته ای برای آپ کردن را!


هیچ کس نداند تو که میدانی ، اما بگذار مثل همیشه برایت اعتراف کنم...واقعا از گفتنش شرم دارد اما میدانی...این روزها وقتی اعتراف می کنم حواسم نیست خیلی چه می گویم، فقط قند در دلم آب می شود که آخر همه اش باز تو میگویی: این چندمین بار بود؟ ببین با خودت چی کار میکنی؟...دعوایم که کردی آخر آخر همه ی حرفها می گویی...چی کارت کنم! دوست دارم! قول بدی تکرار نشه... میشه بازم دوست باشیم...از ته ته ته دل قول می دهم اما ....

از اماها نمی گویم...آی که در این روزهای نخست بدجوری عاشق آن حرف آخرت میشوم! همه ی تبصره ها را دو سه روزی کنار می گذارم...فقط به  آخر همیشگی حرف هایت فکر می کنم که این روزها شیرین تر شده...آخر این روزها کمتر دعوایم می کنی... اما به جایش هی می گویی دوستت دارم هی میگویی بیا...اصلا کاری نداریم من کیستم...می خواهم این اولش را...

می خوام این اولشو  باهات فقط حال کنم...مدل ما هم عین آدمیزاد نیست...میذارم دلم خوووب برات تنگ بشه وقتی دیوونه شدم میام...

                                                                ***

هر چی فکر کردم دیدم دلم نیومد سوغاتی ندم! البته نقش دوستایی که روایت تصویری ما رو دیده بودن و اصرار کردن کم نیست! باورم شده که روزیه...البته سوغاتی کوچولوه! یه گوشه ای از سفر! با بزرگیه خودتون گنده ببینینش!

            زینبیه 

روز اول بود که قبل از غروب به زینبیه رفتیم.فرض کن رو به روی گنبد نشسته باشی، داری از اول خانوم را مرور می کنی...همین روزهای غریبی پدر و ...دردهای مادر و...بار سنگین روی دوش زینب و صبر و...تک تک صحنه ها در ذهنت می آید...پدر هم که در غریبی رفت...اصلا ذهنت قفل میکند...می بینی بابا با سر دستمال بسته در بستر افتاده...یاد روزهای بیماری مادر در ذهنت جان گرفته...پدر هم که...دارد حرفهای آخر را می زند...زینب جان...حسین...عاشورا...تو...بچه ها...

کم کم دارد غروب می شود...عاشورا که در ذهنت می آید آسمان هم کبود شده...تل زینبیه چه خوب پیداست...خانمی بر بالایش...ازین طرف قتلگاه جانش و از آن طرف قتلگاه امیدش...هر چقدر فکر میکنی...اصلا مگر می شود یک ادم به تنهایی...دیدی خم شدن پشتش را...؟!

حالا که همه رفتند...قافله سالار مانده بی سالارش...باز هم غریب...صدای اذان میان افکارت می دود...انگار به دادت رسید...تحمل آن همه غریبی را نداشتی دیگر...دلت خوش است که میلاد همان جان و امید خانوم  است...دیگر غریب بودن به چشم نمی آید...میلاد امام حسین علیه السلام است...شیعه ها دارند هلهله می کنند و کف می زنند...شادی وصف ناپذیری که زیر پوستت دویده بود با شنیدن صدای اشهد ان محمدا رسول الله بی نهایت می شود...چشمانت را می بندی و منتظر ادامه ی اذان می شوی...حی الصلاه........نه خدایا نه...اینجا دیگر نه...مگر زینبیه نیست؟! مگر شیعه نیستید؟ مگر نمی فهمید ولادت آقاست؟ مگر نمی دانید خانوم چقدر خسته است؟ لا اقل همین امروز را نا مسلمان ها...گریه ها دیگر تمامی ندارد...نمی خواستیم باور کنیم غریبی علی و آلش هنوز هم ادامه دارد...نا سلامتی آنجا زینبیه بود...شعبان بود...عید بود...مگر خانم چقدر تحمل دارد...چقدر...

              مسجد اموی

می دانی اینجا کجاست؟! اسرا را می بینی دست و پا بسته می آورند؟! آن آقای مریض احوال را می بینی به دنبالشان؟!

-نزن نامرد...خسته ی راهند...مگر پاهای پر آبله یشان را نمی بینی...تشنه اند، نفس ندارند...گوشش بدهکار نیست...مزه ی غنیمت زیر دندانش رفته...

            مسجد اموی

                          مسجد اموی

اینجا هم دیگر باید بدانی کجاست...بچه ها و زن ها آن بالا در مسجد نشسته اند...بالای سکو تا همه بهتر این "خارجی ها" را ببینند...خانم بلند می شود تا از آل محمد و دین خدا بگوید...سه بار تا رسیدن به منبر زمین می خورد...صدای خانم زینب می آمد...ای یزید اگر اکنون غنیمت تو هستیم، به زودی غرامت تو خواهیم شد! به خدا سوگند که ریشه ی یاد ما را نمی توانی بخشکانی و وحی ما را نمی توانی بمیرانی و دوره ی ما را نمی توانی به سر برسانی و ننگ این حادثه را نمی توانی از خود برانی...

            

در این میان تنها جایی که احساس امنیت می کردی کنار بلال بود...هر چه باشد وفادار بود...دل نمی سوزاند...من که عاشقش شدم...همه آنجا می گفتیم آدم حرم امام رضا امنیت خاطر دارد، اما تو سوریه دل آدم پر از کینه می شد!

و جایی هم که دیگر واقعا وصفش ممکن نیست....لذتی داشت وقتی از میلاد حضرت عباس در حرم این خانوم کوچولو می خواند...

                

              شاپرک بابای من گم شده اونو ندیدی/کاش میشد میرفتی و تو قتلگاه می گردیدی

              شاپرک نشین رو شونه م، شونه هام درد میکنه/خبر از بابام بیار اگه رو نیزه پریدی

               پروانه یه بوسه من بهت میدم امانتی / بده به بابام اگه به تاج لب هاش رسیدی...


و اما جایی که منو بدفرم یاد نت انداخت! یاد وبلاگ و وبلاگ نویس ها و پست و کامنت و...!!

مزار دکتر شریعتی!!


پ ن: از اینکه وبلاگم داره تک بعدی میشه ناراحتم! می خواهیم نشود اما مجال نیست! الهی ازین بلا به دورمان نگه دار...آمین گوی بلند لال بی ایمون از دنیا نره...

 پ ن: می گفت اگر تمام دین را خلاصه کنی، اگر می خواهی همان باشی که خدا می خواهد، اگر می خواهی واقعا انسان باشی، و هزار اگر دیگر که شامل همه ی کتب دینی و اخلاقی و.......می شود تنها به این عمل کن : هرچه برای نفس خودت دوست نداشتی برای دیگری هم دوست نداشته باش! نفست را جای او بگذار! به هرچه مشتاق بودی و از هرچه لذت می بردی و دوست داشتی برای طرفت هم همان را بخواه! طرفت یعنی دوستت یعنی همسرت، همسایه ات، دشمنت،مادرت و پدرت، بچه هایت، رفیق نتی ات و..............................حتی حیوانات!

و من می گویم این آیه را هم به آن بیفزا: ان احسنتم احسنتم لانفسکم و ان اساتم فلها (بنی اسرائیل/7)

و بعد مضمون آن آیه به ذهنم می آید...نگویید آنچه را بدان عمل نمی کنید!

پ ن: طبق قاعده ی بالا دعامون کنید!

 روزه هاتون روزه باشه....یا علی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 18:28 توسط بشولنده!| |


Design By : Night Skin