تبليغاتX
! بشولش


! بشولش

(با کسر ب و لام!)

یا شاهد

یکی بود یکی نبود زیر این گنبد کبود، خدا بود و یه آقای روحانیه جوون و خانواده ش. این آقای روحانیه جوون ازون روحانی بیستا بود، خوش اخلاق، خوش صورت و خوش سیرت، همه ی جوونا دورش جمع میشدن...خلاصه نمیدونم تا حالا دیدین ازین آقا روحانی جوون باحالا یا نه؟! خانوم این روحانیه جوون با حال هم یه خانوم جوون باحال بود که دیگه نگو! یه همسر کامل، خووووش اخلاق، زندگی دار، زیبا، مهربون،با شعور و از قضا با تحصیلات و....بچه هاشون دسته ی گل، با ادب، شاد، با هوش و...اتفاقا آقا منبر و درس و بحثی هم داشت و واسه خودش عالمی بود! با رفقا هم هیئت خانوادگی داشتنو عشق و حالشو می کردن.یه زندگی همه چی تموم ...تا اینکه...

*

خانوم-...من خودم میدونم! یک ساله که میدونم! اما دم نمی زنم!

مرد اومد خونه:

تو به کسی چیزی گفتی؟آره؟ د بگو دیگه؟

اما خانوم مثل همیشه خانومی کرده بود و هیچی نگفته بود! حتی به خودش!

*

یه زنی بود و آقایی و بچشون یه خانواده ی مذهبی که زندگی شون خوب بود وآقا می رفت و می اومد کار و خانواده و هیئت رفقای قدیمی و زن سر زندگیش بود که از بد روزگار درگیر جادو جمبل شد! اونم چه درگیری!

*

شب بود و خانوم و مرد استراحت می کردن و مرد که خیالش از خانومی خانومش راحت شده بود تند و تند sms میزد...جوابو که خوند، به وجد اومد و قلتی زد و خورد به خانوم...اما خانوم خواب بود..یعنی باید خواب می بود...به فکر خواب بچه ها بود...

*

آقا و زن استراحت می کردن، آقا خسته از تلاشی که برای خانواده ی عزیزش کرده بود و خانوم در کنارش...تند و تند جواب اس ام اس میداد! جواب sms های سخنران هیئتشونو! آقا اومد حرفی بزنه، آخه نور موبایل اذیتش میکرد...که...آقا دیگه نخوابید! آقا باید نمی خوابید...به فکر خواب بچه ش بود...

*

تمام زندگی خانوم مثل فیلم از جلوی چشمش رد میشد...این مرد همون آقای دیروزی ... نه حالا دیگه نبود! اصلا در فکرش نمی گنجید که زندگیه زیبا و خوشبختش که پر از رد پای خدا بود ناگهان چی شده بود...آقایی که یک همسر کامل بود اما حالا...حالا عاشق شده بود!!! همون آقایی که تا دیروز روی منبر از عشق می گفت...از عشق به خدا...از عشق علی(علیه السلام) و زهرا(سلام الله علیها) ... حالا خودش عاشق شده بود! حالا مردی شده بود که باز هم روی منبر بود اما کسی نمیدونست علت روز به روز کم شدن مستمعانش چیه...مردی که همون حرفا رو میزد اما دیگه فقط حرف میزد...

خانوم با خودش فکر میکرد چه طور اون همه علم و عشق خدایی ناگهان در وجود مرد سوخته بود و حتی خاکسترش هم نمونده بود...چه طور بابایی عزیز دیروز وقتی برای گل پسرهاش نداشت...آخه قرار داشت!

خانوم فکر می کردو فکر میکرد اما باز هم آخر شب میشد و اون می موند و سجاده و خدا واشکهای به تسبیح کشیده شده اش و یه عالم سوال و آخرش یه کلام...شکرا لله...

*

اونجا محضر بود...آقا شکسته بود و زن...مشتاق!

آقا به خونه رفت...حالا دیگه فهمیده بود که اونه و یکی یه دونه ی عزیزش...باید قصه یاد می گرفت...نزدیک شب بود و بابا هنوز قصه ای بلد نبود...

*

زن در روزهای عدّه بود...با مرد!

*

مرد از منبر پایین اومد و...رفت سر قرار و از اونجا...

مرد و زن در اوین بودن! می خواستن ازشون اعتراف بگیرن که...

کاش اعتراف می گرفتن که زندگی چند نفر رو به تباهی کشوندن...چند نفر رو له کردن... آینده ی چند تا بچه رو از بین بردن...آبروی چند نفر رو ریختن... چند نفر نفرین شون کردن...اطرافشون چه خبر شده... اما حتما اعترافی جز این نداشتن که...خب عاشق شده بودن! عشق هم که ملا و عالم و جاهل و پیر و جوون و پولدار و پاپتی و ......نمی شناسه!!!

ع ش ق...پیچکی که دور گیاه می پیچد و میزبان را از بین می برد...

*

فرزند بزرگتر مرد در روزهای ابتدایی نوجوانی...مغرور و ساکت است! انگار نه انگار...فرزند کوچک مرد در روزهای ابتدایی کودکی...پریشان است با صورتی همیشه خیس از اشک! خوب به یاد دارد که بابایی داشت مرد و مهربان...اما نوجوان...خوب از یاد برده که اصلا بابایی داشت...

فرزند زن ...دارد فکر میکند که به دوست هایش چه بگوید...شاید خبر مرگ بهترین گزینه باشد...

*

خانواده...محبت...مرد... زن...پدر...مادر...جادو...طلبگی...عشق...طلاق...عدهّ...زندان......

***

پ ن: ادامه دارد.البته قصه ی ما به سر رسید... 

نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 20:19 توسط بشولنده!| |


Design By : Night Skin