! بشولش
(با کسر ب و لام!)
یا حکیم اسفند 85 زنگ آخر بود.انقدر خندیده بودیم قیافه هامون قرمز شده بود.چند دقیقه بیشتر به پایان زنگ نمونده بود.در کلاسو زدنو صداش کردن... باید می رفت...رفت...ما به هم نگاه کردیمو زدیم زیر گریه...هیچ وقت اون بعد از ظهر شوم رو یادم نمیره...گریه های بی پایانش …همه چیز عوض شد...همه به هم میگفتن خاک سرده، آدما فراموش میکنن، همه چیز مثل اولش میشه...اما نشد! هیچ کدومش نشد... از اون به بعد هر وقت در کلاسو بی موقع و بی علت میزدن تن هممون می لرزید... *** چند هفته ای بود تو راه برگشت زهرا همش ازم درباره ی اون روزا می پرسید، همش می پرسید حالا چی طوره؟ تو زندگیش چیا عوض شده؟ همش می گفت خیلی سخته. همش میگفت غیر قابل تحمله. می گفت من یه هفته مامانم نبود هممون به هم ریخته بودیم، حالا اون چه طوری...انقدر درباره ش حرف میزدیم تا نزدیک بود گریه مون بگیره... *** چند روزی بود بد جوری تو خودش بود. همیشه شخصیت درون گرای زهرا برام یه علامت سوال بزرگ بود. کلی به خودم زحمت دادمو تو راه برشت ازش به شوخی و خنده پرسیدم چی شده؟ افسرده شدی؟ نکنه این اختلالات روانی که میخونیم روت تاثیر گذاشته...اما فقط میخندید! خب منم فکر کردم چیز مهمی نیست... اسفند 87 داشتیم پشت ویترینای رنگ وارنگ قدم میزدیمو با شوخی خنده گپ میزدیم... الو؟ (یه صدای خیلی ضعیف) ...الو سلام الو.تویی؟ خوبی؟ ... الو؟چی شدی؟ مامان زهرا فوت کرد--------------------------- *** خدایا همیشه وقتی فکر میکنی دیگه همه چیز داره به وفق مراد میشه یه تلنگر همه ی تصوراتتو به هم میزنه! خدایا مرگ آدما بیشتر یه امتحان برای دیگرانه ؟هوم؟ حتی یه امتحان برای کسی که چندان هم به ماجرا نزدیک نیست! خدایا همش دارم تو ذهنم جورچین میچینم تا برسم به عدالتت! خب عدالتت که عدالته اما تا من برسم بهش... یعنی خدا اون که پدر و مادرش تو بچگی رفتن و شد یه آدم دیگه...اون دنیا چی میشه؟ یعنی تو باهاش چی کار میکنی؟ یعنی خدا امتحانات انقدر سخته؟ یعنی یه آدم این همه باید طاقت داشته باشه؟ ولی انگار اینا امتحان آسوناست!! مرگ آدما مثل یه طنابه! بعضی وقتا که اونا میرن طناب ما تا خدا کوتاه و کوتاه تر میشه اما بعضی وقتا...بلند و بلند و بلند تر! خدا آدم که از کار تو سر در نمیاره! یعنی خب نبایدم بیاره! خب شاید اصلا این مرگا و این امتحانا رو گذاشتی که ببینی کی سرشو میندازه پایینو میگه...هر چی تو بگی هر چی تو بخوای...آی خدا این دلم داغونه...نشستم اینجا و هی واسه تو حرف میزنم...یکی نیست بگه تو که جربزه ی یه دلداری دادن نداری چی میگی؟! امتحان چیه؟! سر به راه کیه؟! ولی خدا مرامتو عشقه، تا یه کم میایم تو خودمونو و اطرافمون غرق بشیم یه تلنگر میزنی... + میگم جنوب هر چی که نداشت حداقل یه هفته با خدا تنها بودی! کار خاصی هم لازم نبود بکنی واسه این خلوت...عبادت سختی رنجی چیزی...همین که دیگرانی نبود خب تو میموندی و خدا دیگه! حالا اینکه پیش کسایی باشی که سالها فقط خودشون بودنو خدا...خب یه حال دیگه داشت! میگم خدا به اونایی که از جبهه برگشتن صبر داده ها ! امتحانشون سخت بوده! باید تو هیاهو خودشون میموندنو خدا! ++ میگم حالا اصل قضیه اینه که آدمه انقدر باید فقط خودش باشه و خداش که بچه شم مرد انگار نه انگار! یعنی همون هر چی تو بخوای! مثل امام! +++رفقا عیدتون مبارک انشاالله
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


